یه چیزی بگگگگمممم .....!!!

راستش نمی خواستم به این زودی این مطلب رو اینجا بنویسم، اما دیدم تنها کسی که نمیدونه خواجه حافظ شیراز!!! منم پیش خودم گفتم حالا که همه میدونن، چه کاریه بذار دیگه اینترنتیش کنیم دیگههههه!!!

راستش قبل از تعطیلات اجلاس من و نمک خان با هم تصمیم گرفتیم دو نفری سفری داشته باشیم به تبریز و ارومیه و این دو شهر رو قشنگ بگردیم و جاهای دیدنیش رو ببینیم. دقیقا روز قبل از سفر تصمیم گرفتم موهام رو رنگ کنم، اما یه چیزی توی ذهنم گفت اول با بی بی چک امتحان کن، اگه جواب منفی بود بعد موهات رو رنگ کن.

القصه، شادمان از سفر فردا و کشیدن نقشه های رنگارنگ و چطوری لذت بردن از سفر .... یه دفعه فکمان دوباره ولو شد روی زمین با این تفاوت که این بار چشمانمان نیز از حدقه درآمد!!! بی بی چک دو خط قرمز رو داشت به بنده نشان می داد!!!

باورمان نشد. زودی از دستشویی اومدم بیرون و رفتم پیش نمک خان و بی بی چک رو نشونش دادم و گفتم تو چند خط می بینی. نمک خان یه نگاهی پر از تعجب به بنده انداخت و گفت: من دوتا می بینم، مگه تو چندتا می بینی!!! بعدشم نگاهی به بی بی چک کرد و گفت: اصلا این چی هست؟!؟!

با همان فک آویزان گفتم: بلند شو باید بریم آزمایشگاه تست بارداری بدیم. فردا می خوایم بریم مسافرت من اصلا حال و حوصله دو به شک بودن رو ندارم.

خلاصه رفتیم آزمایشگاه و بعلهههههههه جواب مثبت بود با اجازه همگی. به نمک خان گفتم به کسی نگو تا فردا بریم دکتر و کاملا مطمئن شیم بعد. ولی خودم جریان رو اول به خواهرم گفتم. جریان مکالمه:

من: چرا امروز بهم زنگ نزدی

خواهرم: از صبح درگیر انتخاب کاغذ دیواری بودیم.

من: چه خبر....

خواهرم: سلامتی و گزارش از انتخاب کاغذ دیواریشون داد و در ادامه گفت: تو چه خبر

من: آبجیت نی نی داره

خواهرم:(گیج و منگ) آبجیت (فکر کنم از من کلا قطع امید کرده بود چون فکرش رفته بود پیش خواهر کوچیکم که تازه مجردم هست!!!) بعد یه دفعه انگاری که دوزاریش افتاده باشه جیغ جیغ جیغ بعدش دیدم صدای دوتا بچه هاشم میاد که با جیغ آبجیم جیغ می کشن.

خلاصه آبجیم که اونقده خوشحال شد که نگو و نپرس. بلافاصله هم به مامانم و داداشام گفته بوده. طفلک مامانم اونقده از خوشحالی گریه کرد که خودم به گریه افتادم.

اون شب گذشت و ما تا اومدیم تکون بخوریم نمک خان گفت: مادر قلی .... مادر گلی، هر چقدر از خوشحالی نمک خان بگم بازم کم گفتم. اونقد که اون حس پدریش گل کرده بود من مث خنگا هنوز فکر می کردم شاید جواب آزمایش اشتباه باشه!!!

فردا شد و دکتر خودمم که در تعطیلات اجلاس تشریف داشت. ما مجبور شدیم بریم بیمارستان اقبال. بماند که اصلا از کادر پزشکیش خوشم نیومد!!! اما دکتر به ما یقین داد که حامله هستم بعدشم گفت: چون در سه ماهه اول هستی مسافرت نری بهتره و اینگونه بود که مسافرت ما کنسل شد.

حالا از بیمارستان اومدم بیرون، مگه دیگه می شه نمک خان رو کنترل کرد. دوست داشت زنگ بزنه و به خواهرش بگه. خلاصه زنگ زد به خواهر کوچیکه:

نمک خان: چه خبر... مسافرت نرفتین؟

خواهرشوشو: نه نشد که بریم.... شما کجائین؟ کجا رفتین؟

نمک خان: ما جایی نرفتیم آخه دکتر به خانومم اجازه نداد....

خدائیش خواهرشوشو کوچیکه خیلی خوشحال شد و بعدشم با من صحبت کرد و کلی تبریک گفت و خودش مث یه بی بی سی به تمام خواهرا و خواهرزاده ها و برادرا و برادرزاده ها گزارشات لازم رو داد و یکی یکی هم به من زنگ زدن و تبریک گفتن الا خواهرشوشو بزرگهههههه که هنوز که هنوز به روی مبارکش نیاورده!!!

و اما در حاشیه:

خواهر شوشو بزرگه که هی راه به راه منو جز می زد که چرا باردار نیستی!!! رفته بود کربلا واسه اجاق کور من و داداشش نذر و نیاز کرده بود و..... هنوز که هنوز به روی مبارکش نیاورده و یه زنگ ناقابل هم نزده، تازه کلی هم گله مند شده که چرا نمک خان شخصا بهش زنگ نزده و خبر بارداری منو شخصا بهش گزارش نکرده!!!

  و اما حاشیه بعدی:

خواهرشوشو شماره 2 که برای تبریک زنگ زده بود بهم گفت: مادرشوهرت می دونه(مادرشوهر من، مادر واقعی خواهرشوهرهام نیست) منم گفتم: هنوز باهاش حرف نزدیم. گفت پس صبر کنید من بهش زنگ بزنم و این خبر رو بهش بگم. اون موقع ساعت 12 ظهر یا شایدم نزدیک 1 بعدازظهر بود. با اجازتون ما تا ساعت 6عصر نشستیم به امید زنگ زدن مامی شوشو... اما از مامی شوشو خبری نشد که نشد. بالاخره نمک خان خودش زنگ زد.

بعد از سلام و احوالپرسی و مامی شوشو ریلس و بی تفاوت

نمک خان: فلانی (خواهرشوشو شماره 2) بهت زنگ زد.

مامی شوشو: آره

نمک خان: بهت گفت که داری مامان بزرگ می شی

مامی شوشو: (خنده ای فرمودن) آره.... مبارکه....

نمک خان: پس چرا زنگ نزدی؟!؟!

مامی شوشو: گفتم بخوابم بعدا که بلند شدم زنگ می زنم!!!!

و اینک بنده یک ماه و یک هفته و 4 روزه هستم. انشالله خدا به تمام کسانی که دوست دارن مامان شن، کودکی عنایت کنه، صالح و سالم.

ممنون می شم اگه کسی تجربه با ارزشی داره در اختیارم بذاره.

/ 84 نظر / 63 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه شکلات

تجربه های باارزش زیاد دارم توی این زمینه باارزش ترینش اینه که چند وقت بعد تهوع خواهی داشت و بعدترش سنگین خواهی شد و حرکت برایت مشکل حسابی چاق و تپلی میشی پروسه زایمان که وحشتناکه چه طبیعی چه سزارین بعد ازاون وزنت دیگه مثل قبل نمیشه خواب نداری دم به دقه باید به بچه شیر بدی و پوشکشو عوض کنی تفریحات و مسافرت هاتون زهر میشه وقتی می خوای با شوهرت عشقولی بشی بچه وسطش گریه می کنه و همه اینا تجربیات با ارزش من بود[گریه]

شیدا

خیلی خیلی مبارکه به سلامتی و میمنت [لبخند]

آوا

یه وبلاگ مفید در این زمینه babyhome.blogfa.com

ترانه

کجایی مامان خانوم؟ چرا خبری ازت نیس؟ نی نی حالش خوبه؟ حتما کلی بزرگ شده.. حالت خوبه؟

مهسا(دوست جديد)

سلام دوست عزيز. مبارک باشه ايشالله به سلامتي فارغ بشي و ثمره زندگيت رو ببيني. من که والا تازه ازدواج کردم و تجربه ندارم اما مي توني از اين کتابهاي معتبر استفاده کني من به عينه ديدم چه جوابهاي خوبي داده. دوست داشتي بهم سر بزن. خوشبخت و موفق باشي[نیشخند]

ستاره

مبارک باشه عزیزم مگه چن ساله ازدواج کردین که خواهر شوهرت واستون نذر میکنه؟

مرجان مثبت

سلام مبارک باشه مواظب خودت و نی نی باش

مرجان مثبت

سلام نظر قبلی منو تایید نکردی منم تبریک گفتم خدمتتون[گل]

نیکو

مبارک باشه عزیز لینکت کردم تا زیبایی هایت را پیگیر باشم

sana

slm wb jalebi darid tabadole link mikonid?