امان از روزی که فلفل بانو بزند به سیم آخر!!!

 

نمی دونم اون جریان کربلا رفتن خواهرشوشو بزرگه یادتون هست یا نه و کلا کاراش که یکی یکی می رفت روی اعصاب من و من سعی می کردم فقط دندونام رو روی هم فشار بدم و یه لبخند تحویلش بدم یادتون هست یا نه؟!؟!

بعللهههه جریان مربوط به همین خواهرشوشو می شه. اولین پنج شنبه ماه رمضون همه خونه خواهرشوشو کوچیکه دعوت بودیم و قبل از اون نمک خان اومد خونه و گفت خواهرشوشو بزرگه بهش زنگ زده و گفته هفته بعد افطاری همه خونه اون دعوت هستند. از هیچی به اندازه این بدم نمیاد که حضور منو ندیده می گیره و فقط به نمک خان زنگ می زنه. البته بعضی مواقع هم به خود من شخصا زنگ می زنه مثلا:

روز مادر یادتون هست نمک خان مظلوم بازی درآورد و من رفتم برای همین خواهرشوشو یه کیف بزرگ مهمونی خریدم. دقیقا فرداش خواهرشوشو زحمت کشیدن و شخصا به من زنگ زدن و گفتن می شه رنگ کیف رو برام ببری عوضش کنی!!! رنگ کیف مشکی بود ایشون می گفتن قهوه ایش رو براش بخرم!!! بعله جان دل خواهر این جور مواقع خواهر شوشو بزرگه خود شخصا به شخص بنده می زنگن!!!

القصه، روز افطار خواهرشوشو کوچیکه فرا رسید. دم درب خونه خواهرشوشو کوچیکه بودیم که از دور ماشین خواهرشوشو دومی که خواهرشوشو بزرگه هم توش بود نمایان گشت. دوباره این دل ما نازک شد و بر ما نهیب زد که اشکالی نداره و اون از تو بزرگتره و احترامش واجبه و اگه چندتا قدم ناقابل به پیشوازش بری چیزی ازت کم نمی شه و...... ما نیز فریب دلمان را خورده لبخندزنان نزد خواهرشوشو بزرگه رفته و دو عدد ماچ از لب و لوچش گرفتیم و شروع به احوالپرسی کردیم. وارد حیاط خونه خواهرشوشو کوچیکه شدیم، همه رفتن سمت آسانسور و من منتظر موندم تا نمک خان که رفته بود ماشینش رو پارک کنه بیاد تا با هم بریم. نمک خان آمد و رفتیم سمت آسانسور که (ای وای بر من، ای وای بر من، ای وای بر من) یه دفعه گلاب به روتون خواهرشوشو بزرگه اون لگن مبارکش رو کرد به ما و پشت به ما و رو به درب آسانسور ایستاد!!! نمک خان بعد از سلام و احوالپرسی با همه بر شانه های ظریف!!! خواهرشوشو نواختن و گفتن سلام و ایشان نیز اون لبان غنچه ایشون رو از هم گشودن و گفتن سلام!!!

خلاصه، دوباره این دل ما نازک شد و بر ما نهیب زد که اشکالی نداره و یه چیزی بین خواهر و برادر بوده، لگن مبارک رو بسوی داداشش کرده با تو که نبوده و...... دوباره ما نیز فریب دلمان را خورده و سعی کردیم در تمام مدت احترام خواهرشوشو بزرگه رو نگه داریم.

شب به اتمام رسید و هر کس قصد منزل خود کرد. (ای وای بر من، ای وای بر من، ای وای بر من) خواهرشوشو بزرگه به هر کی رسید برای مراسم افطار هفته بعد دعوتش کرد و گوشزد کرد که یادتون نره و منتظرم و.... چشمتون روز بد نبینه خواهرشوشو بزرگه نه تنها به بنده چیزی نگفت بلکه از من و نمک خان خداحافظی هم نکرد!!! با یک جمله راحتتون کنم: اصلا ما رو آدم حساب نکرد!!!

دوباره چشمتون روز بد نبینه، فک ما موند بین زمین و آسمون باز، یه دفعه دنده افتاد بر سمت چپ، دل رئوف و مهربون ما بر یک چشم بر هم زدن خروس جنگی شد که نگو و نپرس، همچین بفهمی نفهمی توی چشمامون هم یه جویبار خون هم رون شد!!! اما باز سعی کردیم ظاهر خود را حفظ کرده و فقط در دل بخروشیم!!!

از فردای اون روز راه رفتیم و به خودمان فحش دادیم، قدم زدیم و بر دلمان نفرین فرستادیم، دندان بر دندان فشردیم و در مغزمان نقشه کشیدیم که چطوری حال خواهرشوشو رو بگیریم!!!

دردسرتان ندهم، یک روز قبل از مراسم افطار خواهرشوشو بزرگه، بین من نمک خان اولش بحث و بعدش جدل و در نهایت جیغ و فغان و شیون من بر آسمان برخواست. خلاصه هر آنچه که در این مدت از دست خواهرشوشو بزرگه در دل داشتم چنان فوران کرد و ریخت بیرون که خود نمک خان نیز حیران مانده بود که خانومش چه صدای رسایی داشته و  چه مهارتی در تند تند حرف زدن و چه غافل بوده از این نعمت خدادادی!!! البته ناگفته نماند که نمک خان تمام حق را به جانب بنده دادن ولی درد من حق دادن و حق ندادن نمک خان نبود، بلکه من دلم می خواست نمک خان به خواهرش زنگ بزنه و از رفتارش گله مند شه و بهش بگه این چه رفتار بدی که از خودت نشون میدی!!!

اما چه کنم که نمک خان می گفت سرم رو بزن ولی از من اینو نخواه. هر وقت و هر جا موقعش شد من خودم به خواهرم خواهم گفت!!! و من نیز می دانستم هیچ وقت هیچ جا وقتش نخواهد شد!!! منم با همان صدای رسا که به رعد و برق تبدیل شده بود گفتم: پس از این به بعد پشت گوشت رو دیدی خواهرشوشو بزرگه رو هم خواهی دید. (و کاملا می دونم این موضوع یعنی مرگ خواهرشوشو بزرگه. خواهرشوشو بزرگه نمک خان رو خیلی دوست داره و همیشه می گه نمک خان بیشتر پسرمه تا داداشم)

جانم براتون بگه که نه تنها من و نمک خان به اون مراسم نرفتیم، مامی شوشو هم که کلا بدون ماشین نمک خان هیچ جا نمی ره اونم نرفت و این برای خواهرشوشو بزرگه یعنی مرگ!!!

اما ماجرا به این جا ختم نشد. نمک خان روز مراسم یه دو ساعتی مانده به افطار زنگ زد به خواهرشوشو بزرگه و گفت من حالم خوب نیست و نمی تونم بیام و به مامی جانش هم گفت که حالم خوب نیست و نمی ریم. چشمتون روز بد نبینه من دوباره شدم اسپند روی آتیش که تو چرا دروغ می گی. واقعا تو حالت خوب نیست که ما نمی ریم یا بخاطر بی احترامی خواهرته که ما نمی ریم، چرا راستش رو به خواهرت نگفتی!!! دوباره رعد و برق خونه ما شروع شد. (حالا توی اون وضعیت رعد و برقی، مامی شوشو زنگ زده و می گه برای نمک خان اسپند دود کردم که حالش خوب شه!!!)

اون روز گذشت و فرداش همه زنگ زدند و حال نمک خان رو که مثلا مریض بوده از ما جویا شدند الا خواهرشوشو بزرگه!!! منم که زده بودم به سیم آخر تمام این موارد رو مث پتک می کوبیدم تو سر نمک خان که اگه خواهرت خیلی نگران بود حداقل یه زنگ می زد و حال تو رو جویا می شد، خواهر فقط بلده وقتی به تو نیاز داره بگه تو پسرشی ولی بقیه موارد نه تو رو نه زنت رو آدم حساب نمی کنه و..... خلاصه اونقده اون روزا غرغر کردم که فقط خدا میدونه. (خودم خل شدم وای به نمک خان بیچاره)

همون روز خواهرشوشو شماره 3 زنگ می زنه به نمک خان و نمک خان تمام جریان رو از سیر تا پیاز براش تعریف می کنه و از رفتار خواهرشوشو بزرگه گله می کنه!!!

خواهرشوشو شماره 3 هم زنگ زد و به من و گفت: من می دونم که حق با تو این خواهر بزرگ ما واقعا آدم پرتوقعیه و کلا رفتارهای عجیب و قریب زیاد داره. تو خانمی، تو بزرگی، تو گذشت کن و مطمئن باش که من بهش تذکر می دم. (منم در تمام مدت پشت گوشی تلفن مث یه جوجو بارون زده مظلوم، سعی کردم بهش بفهمون که به اون خواهرت بفهمون که مشکلت با من چیه!؟!؟ چه هیزم تری بهت فروختم که هی سعی می کنی به زندگی من و نمک خان سیخ بزنی)

خلاصه تمام فامیل پر شده که از بس این خواهرشوشو بزرگه سیخ زده به زندگی نمک خان، برای همین نمک خان از دست خواهرشوشو ناراحته و خواهرشوشو باید در رفتارش تجدید نظر کنه.

و اما در حاشیه....

مامانم رو بردم بیمارستان قلب، قبل از اینکه وارد بیمارستان بشیم بهش می گم، مادر من این جا خیلی بد برای عمل وقت می دن، بیشتر اونهایی که خیلی حالشون وخیم رو بستری می کنن، سعی کن خودت رو به بی حالی بزنی تا بتونیم برات وقت بستری بگیریم. بعد کلی حرف و حدیث با مادرجان همین که وارد بیمارستان شدیم دیدم گل از گل مادرجان ما شکفت و شروع کرد برای نمک خان خاطرات دفعه قبل که اون جا بستری بوده و چه اتفاقاتی اتفاده رو با نیش تا بناگوش باز تعریف کردن!!! حالا رسیدیم بخش اورژانس با هزار مصیبت لبخند مادرجان رو جمع و جور کردم و بهش می گم رفتی پیش دکتر از کلماتی مث گاهی وقتا، بعضی وقتا، یه موقعهایی استفاده نکن، بگو نفس کم میاری، بگو حموم میری اذیت می شی، بگو قفسه سینه ات درد میکنه و.... تا چشم مادرجانمان به آقای دکتر افتاد گفت: آقای دکتر یه وقتایی کتف چپم می سوزه، بعضی موقع ها قفسه سینه ام درد می کنه، گاهی راه می رم اذیت می شم نمی دونم اینا مال قلبمه یا از آرتروزمه!!! بعدشم نشست قصه حسین کردشبستری از قرآن خوندن و عروسی پسرش مهرماه هست تعریف کرد تا الا آخر اون وسط منم فقط بال بال می زدم!!! خلاصه آخرش دکتر رو به من کرد و گفت: چه اصراری داری که مادرت جراحی کنه، اونقدرها هم که شما فکر می کنید حال مادرت وخیم نیست! اورژانسی تر از مادر شما توی این بیمارستان زیاده!!!

حاشیه بعدی.....

چند روز پیش افطار منزل خواهرزاده نمک خان دعوت بودیم. چیزی حدود نیم ساعت هی زنگ زدم خونه مامی شوشو که بهش بگم حاضر شه تا بریم دنبالش، هر چی زنگ زدم جواب نداد. پیش خودم گفتم احتمالا رفته دم درب با همسایه ها مشغول حرف زدن و غیبت کردنه. زنگ زدم به نمک خان و گفتم داری میایی از سمت کوچه مامانت بیا. هرچی زنگ می زنم گوشی رو برنمیداره، احتمالا دم درب. بعد از پنج دقیقه دوباره زنگ زدم و صدایی از آن سوی گوشی گفت: بله و من گفتم: سلام زنگ زدم نبودید. و دوباره آن صدای مامی شوشو گفت: آره خواب بودم، حوصله نداشتم بلند شم بیام گوشی رو بردارم!!!! شما بگید من سرم رو به کدوم دیوار بکوبم!!!

/ 21 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیچک خانوم

اوووووووووووف.خوب کردی حالشو گرفتی.ای ول[مغرور]

رضا

(ای وای بر من، ای وای بر من، ای وای بر من) داااااااااااااااااااااااااااااااااااااد بزن فریااااااااااااااااد بزن اووووووووف چه زنی خدا رو شکر به خونه گفتم زن نمیخام چه قدر غربت بازی چه خبره . نمک خانه حیوووونی بیچاره دلم واسش سوخت

سارا و قوم شوهر

آدم وقتی از دست قوم شوهر ناراحت و عصبانیه یه طرف اون لحظه که همسر آدم ازشون طرفداری میکنه یا اشتباهاتشون رو توجیح میکنه یه طرف

مرجان مثبت

سلام اینقدر که جالب می نویسی و نوشته هایت یک نمک خاصی داره ادم احساس ناراحتی و عصبانیت نمی کنه[شوخی]

بینو

یه قدم به جلو رفتم ! بیـــــــــــــــــــــــــا

رویا.ت

امان از این بزرگترهای بی سیاست با این بچه بازیهاشون! [قهر] مردم از خنده چه مامان با روحیه و با حالی![خنده]

من

همچین تعریف میکنی که آدم فکر میکنه چقدر واست پیش پا افتاده و مسخره استووووکاش واقعا تو اون لحظه هم همینطور مثل نوشته هات باشی.....دعا کن منم اینطوری بشم.....

آرامیس

ایشالله شما هم با نمک خان یه تک پا برین کیش و بهتون خوش بگذره عزیزم.جات خالی بود فقط در کل منهای زمانهایی که لب دریا بودیم نیم ساعت هم بیرون توی گرما و آفتاب نموندم ولی همون یکذره هم پخیدم.بخاطر تعطیلات زنده و سرحال بود جزیره

ترانه

چقدر خوبه من خواهرشوهر ندارما !! خدارو صدهزار مرتبه شکر!!

آرتیستون

وااااااااااااااای چقدر آدم حرص میخوره وقتی همسری حق رو به تو میده اما هیچی به طرف مقابل نمیگه!!!!!!!!![کلافه]