Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

من و وجدانم...
 

دیروز اینجانب رفتم و چندعددی تخم مرغ خریدم که ای کاش نمی خریدم! اومدم تخم مرغها رو بچینم توی یخچال یه دفعه سرکار خانم مرغ اومدن توی دهنم مبنی بر اینکه خودت دوست داری بچه ات رو کسی بخوره که بچه منو می خوری!!! بعدش به گاو و گوساله فکر کردم، یه دفعه یاد ماهی هایی که خوردیم و توی فریزر هم هست افتادم، ای وای من ببعی رو بگو و.... خلاصه این مدلی بود که شام خوراک لوبیاسبز درست کردم بدون گوشت!!!

نمک خان: گوشتمون تموم شده!!! این چرا گوشت نداره (هی هم این خوراک رو زیر و رو می کرد که بلکه گوشتی یا شبه گوشتی پیدا کنه)

من: تو دوست داری کسی بچه ات رو بخوره؟!؟!

نمک خان: الان بچه به دنیا نیومده من به گوشت خوراک لوبیا سبز مربوط می شه!!!

من: شروع کردم با جزئیات تمام توضیح دادن

نمک خان: یعنی قراره از این به بعد گیاهخوار شیم دیگهههههههه!!! خدایا رحم به پروردگار نمی کنی به این معده فلک زده من رحم کن.

شام به اتمام رسید یه یکساعتی هم گذشت و من بلند شدم برای ناهار فردای خودم توی شرکت غذا بریزم. درب یخچال رو باز کردم و از شب قبل زرشک پلو با یک فروند ران مرغ اضافه اومده بود. همون رو ریختم توی ظرف غذام.

نمک خان در حالیکه ران مرغ را از ناحیه استخوان بلند کرده بود و گرفته جلوی دیدگان من گفت: عزیزم اون وقت این مامان نداشته!!!

من: نه عزیزم این خودش مامان بوده!!!  


 
فلفل بانو ـ ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 
مغضوب علیهم!!!
 

اول از همه روزتون مبارک.

سر یک سری جریانات که توی پستهای قبلی نوشته بودم، تصمیم داشتم امسال برای خواهرشوهر بزرگه که نمک خان هر سال روز زن براش کادو می گیره، کادو نخرم. امااااااااااااااا.... چند روز پیش دیدم نمک خان شده مظلوووووووم..... آی مظلوووووم... بعد از کلی قربون صدقه رفتن از طرف من که چی شده و چرا اینقده مظلوم شدی و..... می گهههههههههه: دارم فکر می کنم که امسال اگه برای خواهرم هیچی نخرم، اون وقت اگه سال بعد یه وقتی خدای ناخواسته بمیره و توی جمع ما نباشه من خیلییییی دلم می گیره و ناراحت می شم که چرا سال آخر براش هیچی نخریدم!!!!

اولش که رسما توی دلم به خودم کلی بدوبیراه فرستادم که اصلا چرا جویای مظلومیت نمک خان شدم. بعدشم از اون جایی که کلا بنده یه قلب دارم رئوف و دلم زودی می سوزه، رفتم براش یه کیف خریدم. یه کیف هم برای مامی شوشو خریدم و یه روسری هم برای مامان خودم. بعدش دیدم یه چیزی توی درونم می گه دارم افسرده می شم... دارم افسرده می شم... برای همین یه مانتو زرشکی تیره هم برای خودم خودم خریدم. می خواستم مث بچه آدم بیام خونه که دیدم یه جا شال حراج زدن و یه شال سفید بنفش هم برای خودم خریدم.

دیروز ناهار خانومهای فامیل منزل عروس خواهرشوهر2 دعوت بودن تولد پسرش بود. خوش گذشت. بعدشم شام رفتیم منزل مامانم. احتمالا هم امشب برای عرض ادب و تبریک اول می ریم خونه مامی شوشو بعدشم خونه خواهرشوهر بزرگه.

و اما در حاشیه:

یکشنبه ها از طرف شرکت می ریم پاشگاه تیراندازی (خانم و اقا با هم) یکی از آقایون محترم!!! که مثلا سرپرست ورزش هم هستن!!! در راستای خودشیرینی و جلوه شدن بصورت شیرین عسل در نزد مدیرعامل محترم شرکت، قانون رعایت کردن نوبت را زیر پاگذاشته و در جلوی چشمان از حدقه بیرون زده من نوبت بنده را به آبدارچی جناب آقای مدیرعامل دادن!!! آنهم در مقابل دیدگان مدیرعامل و با صدای رسا که مبادا مدیرعامل متوجه این قضیه نشوند!!! و وقتی با اعتراض بنده مواجه شدن، فرمودن: نوبت برمبنای پست سازمانی است!!! به نظر شما منظورش مدیرعامل بود یا آبدارچی مدیرعامل!!! آخه توی فرهنگ لغتهای گوناگون جهان نوشته شده پست سازمانی کارمند بالاتر از آبدارچی می باشد!!! (البته ناگفته نماند که من حالم از این بالاتر بودن و پائین تر بودن بهم می خوره و در نزد من همه یکسانند و همه چی باید برمبنای قانون و نوبت باشه. فقط خواستم نمونه ای از شیرینک زدن آقایون رو بیان کرده باشم)

امروز صبح یکی از همکاران آقا بهم گفت: روزتون مبارک منم گفتم: خیلی ممنون روز شما هم مبارک!!!

من نمی دونم درک و فهم من مشکل داره یا اینکه بعضی هاااااااااا فکر می کنن چون پشت میز ریاست نشستن و بر مبنای چرخ فلک و بند "پ" شدن مدیر، من و امثال من که کارمند هستیم بنده زر خریدشون هستیم!!!  

در راستای همون زرخریده!!! بنده چون از حق و حقوقم در نزد مدیر دفاع کردم و چندان به طبع مدیر خوش نیامد، مجرم شناخته شده و جزو کارمندان مغضوب علیهم واقع شده ام!!!

برام ایمیل فرستاده که برو رای بده که خلیج فارس برای ایران است نه عرب!!! یکی به من بگه تا زمانیکه پارسی را فارسی تلفظ می کنند به این علت که عرب پ ندارد من چگونه از خلیج فارس دفاع کنم!!!


 
فلفل بانو ـ ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 
من .... بادمجان ..... خانه آتش می زنیییییمممممم!!!
 

خدمتتون عرض کنم که در راستای کلم پلویی که آقای نمک خان میرزاقاسمی دیده بودتش!!! رفتیم یک کیلو بادمجان خریدیم، به قیمت خون پدرمان!!! آخه یکی به من بگه بادمجون کیلویی 3800 تومن!!! اصلا آدم دیگه دلش میاد اون بادمجون رو پوست بگیره و سرخش کنه!!! بابام جان آدم خودش جای بادمجون سرخ می شه!!! (مملکت داریم ماااااا.....)

بگذریم، خلاصه بادمجونا رو خریدیم و یه دو روز هم توی یخچال نگه داشتیم و روز سوم تصمیم به پخت میرزاقاسمی گرفتیم اونم سنتی!!!

نمک خان رفت مغازه و منم در یک حرکت ایکیوسانی تصمیم گرفتم بادمجونا رو روی منقل کباب کنم. منقل آوردم و گذاشتم جلوی درب تراس و زغال ریختم توش و یه کمی بیشتر از یه کمی الکل هم ریختم توش و یه کبریت و جاتون خالییییییییییی جلوی درب تراس همه شد آتیش!!! (یه پتو مسافرتی داریم که همیشه توی خونه ولو و نمک خان میندازه روش موقع خواب) سریع پتو رو انداختم رو آتیش، یه دفعه دیدم یه چیزی می گه فیش فیش فیش!!! بعلهههههههه شلنگ یخچال که برای مخزن آب یخچال هست و از کنار تراس ردش کرده بودیم در اثر حرارت سوراخ شده بود و آب می زد بیرون. سریع رفتم فلکه رو بستم. اگه بدونید چه گندی زده بودیم!!! زغالها با آب قاطی شده بود و از توی منقل زده بود بیرون، جلوی تراس و آشپزخونه با هم یکی هست و آشپزخونه شده بود سیاه، شلنگ سوراخ، پتو سیاه، بادمجونا ولو!!! اگه نمک خان هم می فهمید، مطمئنا دیگه منو توی خونه تنها نمی زاشت یا اگرم می زاشت موقع رفتن هرچی شیر گاز و آب و برق بود، می بست و می رفت!!!

سریع دست به کار شدم و زغال رو ریختم توی نایلون و برد انداختم توی سطل آشغال خیابون. پتو رو سریع انداختم توی ماشین لباسشویی و آشپزخونه رو مث دسته گل کردم ولییییییییی با شلنگ یخچال چه کنم؟!؟! به نمک خان گفتم شلنگ سوراخ شده و خیلی به سوراخ شلنگ گیر نداد. چون حسابی شستمش و اصلا معلوم نشد که در اثر سوختگی سوراخ شده. اماااااااااااااااااا

مسئله ای که هنوز نمک خان با آن درگیر است و هر روز در موردش سوال می کنه!!!

فرادی اون روز که پتو خشک شده بود قبل از اینکه من برسم نمک خان از روی بند برش می داره که بندازه روش و.... من که رسیدم

نمک خان: عزیزم با این پتو چکار کردی

من در حالی که نزدیک یخچال بود و درب یخچال رو باز کردم و رسما تا کتف رفتم توی یخچال و داشتم مخم رو گاز می گرفتم که این یکی رو چطوری درست کنم و چی بگم یه دفعه خود نمک خان گفت: اتو رو انداختی روش؟؟؟

منم از خدا خواسته در حالیکه داشتم از خنده می مردم گفتم: آره

نمک خان: حالا کدوم پیرن رو سوزندی

من: هیچکدوم

فردا اون روز:

نمک خان در حالیکه پتو رو برانداز می کرد گفت: اما فکر نمی کنم این کار اتو باشهاااااا، هر مدل این پتو رو تا می کنم متوجه نمی شم که اتو چه مدلی افتاده روش.

من: امروز شبکه من و تو در مورد جزایر ابوموسی برنامه داشت،‌خیلی جالب بود از قدیم در موردش بحث بوده.

نمک خان: تو مطمئنی که این مثلا نزدیک شعله گاز نبوده و مثلا باهاش قابلمه بلند نکردی؟!؟!

من با قیافه حق به جانب: کدوم احمقی با پتو قابلمه بلند می کنه که من دومیش باشم!!!

نمک خان: آخه زیر اتو رو نگاه کردم، تمیز تمیز بود. هیچی بهش نچسبیده بود!!!

من: چرا یه موضوع رو اینقدر کش می دی ول کن دیگه.

اما اندر احوالات بادمجانها. اون شب که دیگه میرزاقاسمی پخته نشد و بادمجانها برگشت توی یخچال و دیشب برای شام میرزاقاسمی درست کردم.

شلنگ یخچال هم با اجازتون 11.500 تومان برامون هزینه برداشت، البته بغیر از هزینه ایاب و ذهاب!!!

---------------------------------------------

دیروز صبح با نمک خان رفتیم درکه. جاتون خالی ناهار هم دیزی زدیم به بدن که اونم جاتون خالی. بعدش اومدیم خونه و نمک خان رفت فوتبال و شبش با نمک خان رفتیم مغازه یکی از دوستاش که عطرفروشی داره و نمک خان برای روز زن برام یه عطر 75 میل  Givenchyو یه عطر 20میل Angel allien، یه رژلب و یه لاک خرید.


 
فلفل بانو ـ ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 
آیا آقایون به روح اعتقاد دارن!!!
 

مامی شوشو چند وقت پیش اعلام فرمودن که دلشون کلم پلو می خواد و بلد هم نیستن درست کنند!!! ما هم در راستای شکرک زدن نزد نمک خان اعلام فرمودیم که نمک خان یک فروند کلم گرفته تا بنده برای مامی شوشو کلم پلو درست کنیم.

سه شنبه چیزی حدود یکساعت در خدمت اجاق گاز بودیم و مایه کلم پلو رو درست کردیم تا برای ناهار پنج شنبه مامی شوشو کلم پلو درست کنیم.

صبح روز چهارشنبه، گفتگوی من و نمک خان:

من: برنج رو برات گذاشتم روی گاز، بعدازظهر که اومدی خونه، فقط خورشت قیمه رو از توی یخچال بردار برای خودت گرم کن و بخور.

نمک خان: باشه.

من: سالاد هم برات گذاشتم توی یخچال.

نمک خان: باشه.

بعدازظهر چهارشنبه، ‌گفتگوی من و نمک خان:

نمک خان: این قرمزه چی بود توی یخچال!!!

من: قرمزه چیه؟!؟!

نمک خان: یه چیز قرمزی توی یخچال بود من فکر کردم میرزاقاسمی، برداشتم ریختم روی برنج که بخورم، ولی دیدم چه مزه بدی میده!!!

(گوشی بدست در تفکر هستم که یه دفعههههههههههه)

من: می کشمتتتتتتتتت!!!

نمک خان: چرااااااااااااااا؟؟؟؟!!!!

من: مایه کلم پلو رو برای چی خوردی؟!؟! مگه بهت نگفتم خورشت قیمه برات گذاشتم؟!؟!

نمک خان: خوب دلم میرزا قاسمی می خواست، فکر کردم این میرزا قاسمیه!!! (با مظلومیت تمام)

من: بخدا بیام خونه شهید شدی، من یکساعت دم گاز بودم، اونو درست کردم اون وقت تو ریختیش روی برنج!!! تازه می گی چه مزه بدی میداد؟!؟!

خلاصه نمک خان بخند و من حرص بخور. و دوباره پنج شنبه صبح مایه کلم پلو رو درست کردم و ناهار باتفاق مامی شوشو کلم پلو زدیم به بدن.

دیروز تولد یکی از خواهرشوشوها بود که زنگ زدیم و تبریک عرض نمودیم.

اون خواهرشوشو بزرگه که یادتون هست رفته بود کربلا و اومده بود و ما براش پرچم زدیم و چه بلایی هم به سرمون آورد.... سه شنبه این هفته یه مراسم زنونه توی خونشون برپاست که بجای اینکه به من زنگ بزنه و دعوتم کنه به نمک خان زنگ زده و منو مثلا دعوت کرده!!! منم عمرا اگه بررررررررممممم. تازشم من شاغلم و سرکار هستم!!!

لعنت بر این آقایونی که وقتی توی ماشین می شینن فکر می کنن روی مبل راحتی مامی جونشون لم دادن!!! لعنت بر این آقایونی که وقتی توی ماشین می شینن و یه خانومی هم بغل دستشون می شینه، زودی چرتشون می گیره و هی کلشون می افته تو بغل خانومه!!! لعنت بر آقایونی که فکر می کنن جای کیف سامسونتشون دقیقا وسط پاشونه، اونم بصورت عرضی نه طولی!!! لعنت بر آقایونی که.... به نظرتون این آقایون به روح اعتقاد دارن!!!


 
فلفل بانو ـ ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 
چش تو چش!!!
 

سلام

جمعه بعدازظهر بهمون خبر دادن که پدرخانوم برادربزرگم که چیزی حدود 7ماه بستری بودند، فوت کردن. خیلی ناراحت شدیم. شنبه هم توی اون بارون و سیل مراسم دفن اون مرحوم بود. بهشت زهرا هم گل، هر جا پا می زارشتم مث اون گوش درازهههههههه می رفتیم توی گل و با بدبختی میومدیم بیرون.

و اما در حاشیه.....

بچه برادرم 9سالش، روزی که مراسم دفن اون مرحوم بود، اصلا بهش نگفتن که پدربزرگت فوت کرده و گذاشتنش پیش خواهر کوچیکه من که البته ایشون 27سالشه. توی بهشت زهرا بودیم که خواهرکوچیکه زنگ می زنه به نمک خان که ببینه اوضاع و احوال چگونه است. به نمک خان می گه: طفلکی ها خیلی ناراحت و داغونن؟ نمک خان هم می گه: نه بابا هر کدوم یه ساز برداشتن کلی هم می گن و می خندن!!! خلاصه این جمله خواهر کوچیکه ما شد سوژه نمک خان و باجناق عزیزش و هی گفتن و هی خواهرکوچیکه ما رو کردن سوژه.

از طرفی سه روز قبل از فوت اون مرحوم داداش کوچیکه بنده که تازه عقد کرده، یه تور دو نفره کیش برای خودش و خانومش می گیره که پروازشون دقیقا ساعت 14 همون روزی بود که اون مرحوم رو قرار بود دفن کنن. به داداشم گفتم با خانومت بیا بهشت زهرا که اینا ببیننت اون وقت وسط مراسم یه جوری که کسی متوجه نبودت نشه بپیچونید زودی برید. با اجازتون این هم شد سوژه برای نمک خان و باجناق عزیزش. زنگ می زدن به داداشم و می گفتن کجایی؟ مرحوم دنبالت می گرده می گه تا فلانی نباشه عمرا اگه بذارم دفنم کنید.

البته یه وقت فکر نکنید که ما تو غمشون شریک نبودیمااااااااااااااااااا. ولی دقت کردین هرچقدر می‌خوای بیشتر به خودت قیافه غمگین بگیری مسائل خنده دار بیشتر پیش میاد.

و اما در حاشیه آقایان پلیس.....

چند روز پیش بنده کنار خیابان در راستای گرفتن ماشین به جهت آمدن به محل کار ایستاده بودم که آقای پلیسی به آقای راننده ای ایست دادن و گفتن بزن کنار. منم دیگه کار و زندگیم تعطیل شدم شاهد ماجرا.....

آقای پلیس: چرا کمربند نبستی آقااااااااااااا

آقای راننده: سرهنگ!!! داشتم می بستم که شما گفتی بزن کنار.

آقای پلیس: مدارک لطفا

آقای راننده: قربونت برم سرهنگ!!! لطفی کن، اشتباه شده

آقای پلیس:....

آقای راننده:.....

یه دفعه دیده آقای راننده آقای پلیس رو ماچیدن و در حین ماچ یه مبلغی گذاشتن در جیب آقای پلیس. منم فک رو زمین چشم گشاد میخ شدم توی چشا پلیس، پلیس نگاه کرد و ما نگا کردیم. دوباره پلیس نگا کرد و ما نگا کردیم. پلیس لبخندی زد و بنده از روی تاسف براش سر تکون دادم. اون روز گذشت و بنده و آقای پلیس هر روز صبح با هم در اون مکان روبرو می شویم چش تو چش!!!


 
فلفل بانو ـ ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
 
سال نو بر همگی مبارک
 

سلام سلام صدتا سلام

با تاخیر 20 روزه سال نو مبارک، انشالله سال خوب و پر از سلامتی و برکت داشته باشید.

اون جوری چپ چپ نگاه نکن الان می گم چرا نبودم و چرا وقت نشد آپ کنم.

اول از همه 24 اسفند توی محیط کارم یه اتفاقی افتاد که حقمان را خوردن یه آب تگری هم روش!!! با این حرکتشون حال بنده رو و امثال بنده رو کردن توی یه قوطی زنگ زده و دربش رو هم حسابی بستن تا عید رو تمام و کمال زهرمارمون کنن!!! جریان چی بود، بماند، اما همین قدر بدونید که من تا خود سال تحویل و بعد از سال تحویل و حتی هم اینک یا اشک ریختم یا حرص خوردم یا نفرین کردم. چیز مهمی که باعث شد اصلا حال و حوصله نوشتن و اینترنت و... رو نداشته باشم همین مسئله کاری بود. دعا بفرمائید انشالله بتوانیم حقمان را از این ظالمین بگیریم!!!

26 اسفند برای عروسمون عیدی بردیم. طفلک مادرم بخاطر پا درد شدیدش نتونست بیاد و من و نمک خان و خواهرم و شوهرش رفتیم. راستش اونقدر حالم گرفته بود که اصلا حال و حوصله عکس انداختن نداشتم. عیدی براش مانتو، روسری، شلوار، کیف، کفش، دامن و یه بلوز بردیم + آجیل و شیرینی بردیم. البته مامانمم براش یه دستبند طلا خریده بود که اولین روز فروردین تقدیم عروس خانوم کردن.

28اسفند تولد عروسمون بود که من و نمک خان براش یه قاب عکس چوبی شیک خریدم. داداشم براش یه گوشی موبایل خرید و خواهر کوچیکه هم براش یه شال خرید.  

 با این که حال و حوصله درست و حسابی نداشتم، اما یه سفره هفت سین چیدم در حد تیم ملی. هر کی میومدم خونمون با موبایلش ازش عکس می گرفت و کلی به به چه چه می کرد. سفره هفت سینم و صورتی نقره ای کار کردم. با تور صورتی یه پاپیون درست کردم و با تور نقره ای یه پاپیون دیگه و این دوتا پاپیون رو گذاشتم روی هم و یه گل کوچولو طلایی گذاشتم روش و چسبوندم به پایه گیلاس و خلاصه شش تا گیلاس پاپیونی درست کردم برای شش تا سین و سبزه رو هم توی یه گلدون خوشگل سبز کردم و یه پاپیون بزرگ هم روی گلدون سبزه چسبوندم. آینه و شمعدون و قرآن و شیرینی و یه جام بلند شیشه ای که توش ماهی ها رو انداختم. چندتا جعبه کفش گذاشتم یه گوشه اطاق و یه ساتن نباتی انداختم روی جعبه کفش ها و خلاصه سفره هفت سینی چیدممممممممممممم که خانواده شوشو خصوصا خواهر شوشوها انگشت به دهان ماندن!!

یادتون هست قبل عید گفتم می خوام سبزه سبز کنم تا نمک خان ببره مغازه بفروشه، با اجازتون چیزی حدود 100 تا سبزه توی آبپاش و گلدون های کوچولو سفید با عدس و شبدر و تره شاهی سبز کردم و فرستادم مغازه. همه اش رو نمک خان فروخت. آخرش که تموم شده بود مشتری ها باهاش دعوا کرده بودن که چرا برای اونا نگه نداشته. نمک خان هم سر به سرشون گذاشته و گفته از امسال مث سفر حج ثبت نام می کنیم دو ماه قبل عید برای ثبت نام بیائید مغازه!!!

عیدی برای نمک خان یه عطر 100میل 212 گرفتم و نمک خان هم که همیشه عادت داره نقدی حساب کنه و خودم هر چی دوست دارم برم بخرم. نمک خان هم مبلغ 500هزار تومن بهم نقد داد و منم که اصلا حال و حوصله خرید نداشتم گذاشتمش توی حساب پس اندازم. برای مامی شوشو یه بلوز و برای مامان خودم یه دامن و برای 4فروند خواهرشوشوها 4تا روسری خریدیم. با بقیه اقوام هم نقدی حساب کردیم.

2فرودین تولد داداشم بود که من و نمک خان براش یه تی شرت خریدیم.

3فروردین بله برون خواهرزاده نمک خان بود. با اجازتون من و نمک خان هم حضور داشتیم. موقع بستن مهریه مادر آقای داماد گفتن یه سفر حج هم ایشون می زارن روی مهریه. نمک خان هم یواشکی در گوش خواهرش می گفت نمی شه یه سفر آفریقا هم برای من و خانومم بذارن روش.

5فروردین عمه من از شهرستان اومدن تهران. که یه شب شام دعوتش کردم خونمون باتفاق اون یکی عمه و خانوادش. یه شب هم رفتیم دنبال عمه و باتفاق مامانم و داداشم و خانومش و نمک خان رفتیم کوهسار و جوجه زدیم.

9 فروردین هم تولد نمک خان بود. که همچنان کادوها ادامه داره. منم قراره با خودش بریم یه قاب دیجیتالی براش بخرم تا عکس هایی که تو سفرهای مختلف می گیره و بریزیم توش.

10 فروردین هم خواهرزاده نمک خان + داماد جدید + خانواده خواهرش رو خونمون پاگشا کردم. و به عروس خانوم یه سکه پارسیان دادیم و به آقای داماد هم از این موکن های بینی و  گوش و انداختن خط ریش دادیم.

11 و 12 فروردین هم برای شام مهمان داشتم که به خوبی و خوشی برگزار شد.

13 فروردین هم با اجازتون باتفاق خواهرم و خانوادش و من و نمک خان و مامی شوشو و مامان خودم و کلی آدم که بعد متوجه شدیم از اقوام همسایه خواهرم اینا هستن که روی هم شدیم 30 نفر + یک عدد سگ رفتیم سرخه حصار. تا دلتون بخواد وسطی بازی کردیم و جیغ کشیدیم و آخرش هم جوجه زدیم برای ناهار.

15 فروردین هم تولد مامانم و خواهرزاده ام بود که یه تی شرت به خواهرزاده و یه بلوز هم به مامانم کادو دادیم. البته ناگفته نمونه که تولد مامانم رو داداشم و زن داداشم گرفته بودن.

دیشب هم با نمک خان و مامی شوشو برای شام رفتیم بیرون و جگر خوردیم.


 
فلفل بانو ـ ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
 
بادمجان بم آفت ندارد!!!
 

روز قبل از چهارشنبه سوری:

ساعت 10شب نمک خان تشریف آوردن منزل با یه کیسه پر از وسایل آتش بازی چهارشنبه سوری + یک عدد بالن. توی اون وسایل ها که خریده بود یه بسته ترقه بود که فقط یه صدای کوچولو داشت. با اجازتون اون شب هر کدوم رفتیم آشپزخونه، اون یکی یدونه از اون ترقه ها زد جلوی پای اون یکی.

روز چهارشنبه سوری:

دیروز که روز چهارشنبه سوری باشه، چیزی نمونده بود ما برای همیشه یا فلج شیم یا ترک دنیا کنیم. محل کار رو به مقصد منزل ترک کردیم و اومدیم سوار ماشین شیم که یه فروند پژو زد به یک عدد سمند و جناب سمند هم زدن به پیکانی که من داشتم سوارش می شدم. فکر کنید یه پا توی ماشین یه پا بیرون ماشین، آن چنان ولو شدم روی زمین و چنان با ضرب خوردم زمین که تمام مردم جیغ و فریاد کردن که کشتیش!!! پاهام بین چرخ جلو پیکان و چرخ عقب پیکان موند و خدا رو شکر که قبل از اینکه از روی پاهام رد شه ماشین متوقف شد. و باز خدا رحم کرد که سرم به جدول جوی آب نخورد. از زمین که بلند شدم، یهو یه آقایی جلوم سجده کرد!!! بعدا فهمیدم که راننده سمندیه بوده که خدا رو شکر کرده که من زندم و نمردم.

جائی از بدنم نشکست ولی دقیقا از ناحیه گردن به پایین بند بند بدنم کوفته شده و درد می کنه و گوله گوله کبودی داره به رنگهای سبز، بنفش و گاها قرمز نقطه نقطه ای!!!

خلاصه رسیدیم منزل. تلفنی جریان رو به نمک خان گفتم ولی قبل از اینکه نمک خان برسه با همان حال زار سریع یه دوش گرفتم و سعی کردم خودم رو جمع جور کنم، چون اگه ثانیه ای نمک خان متوجه می شد بنده درد دارم چهارشنبه سوری تعطیل و کار به بیمارستان و دکتر و... می کشید. منم سرم بره چهارشنبه سوری رو محال بره.

نمک خان وارد شد و تو سر زنون چی شدی و بلند شو بریم دکتر و اصلا چرا به اون مردک نگفتی برسونتت بیمارستان.... منم بلند شدم و یه قر اومدم و گفتم ببین سالمم فقط کمی کبودی داده وگرنه جائیم نشکسته و حالمم خوبه. (خدائیش هم جائیم نشکسته بود فقط ضرب دیده بود).

یه یک ساعتی گذشت. نمک خان بلند شد نماز مغرب و عشا رو بخونه که بریم بیرون. منم آبپاش بدست شروع کردم سبزه ها رو آبیاری کردن، با اجازتون یه دونه هم توی صورت نمک خان زدم. آب پاچیدن روی صورت نمک خان همان و کل خونه، خونه تکونی شده با آب یکسان شد همان. با هم بازی کردیم چه آب بازیییییییی!!! وقتی که خیالمون راحت شد که دوتایی سرتا پا خیس شدیم و از خجالت خونه هم دراومدیم، دوتایی واستادیم کنار بخاری تا خشک شیم.

بعدشم رفتیم خونه مامی شوشو و یه چند تا از وسایلهای آتش بازی رو دادیم مامی شوشو زد و بعدش بلند شدیم اومدیم خونه مامان من. جاتون خالی توی حیاط خونه مامانم هر آنچه دلمان می خواست کردیم. آخرشم همه با هم دعا کردیم و بالنمون رو فرستادیم هوا.

اگه فکر می کنید این آخرش بود سخت در اشتباهید. بعدش با نمک خان بلند شدیم رفتیم منزل خواهرزادش. توی راه هم هر آهنگی می اومد بلند بلند با نمک خان می خوندیم. جلوی خونه خواهرزاده نمک خان آتیش روشن کرده بودن. نمک خان از روی آتیش هم پرید ولی من بعلت تصادفی که کرده بودم و بدنم کوفته بود نتونست بپرم. یعنی پیش خودم گفتم بدنم درد می کنه حالا یه دفعه می پرم اون وقت می افتم وسط آتیش، بیا و درستش کن!!!

موقع برگشتن به خونمونم جلوی تمام این نیروهای انتظامی و گاردی هایی که واستاده بودن کنار خیابون. آی من سیگارت انداختم.

جمعه هم با اجازتون برای عروسمون می خوایم عیدی ببریم. حالا ازش عکس می گیرم و براتون می زارم.

من برم به کارای اداره برسم که امروز آخرین روز توی سال 90 میام اداره. شنبه و یکشنبه رو مرخصی گرفتم که ریخت اداره رو دیگه نبینم و به کارای خودم برسم.


 
فلفل بانو ـ ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
 
هفت سین
 

خدمتتون عرض کنم که شنبه ها و چهارشنبه ها می رم کلاس بدنسازی. دست اون خانومی که همکارمونه و زحمت کشید و دنبال ردیف کردن این کلاسا رفت، درد نکنه. من که خیلی کیف می کنم. بغل

کاش این همکارمون بدونه من اونقده شنا دوست داررررررررررررررررررممممممم. نیشخند مدیونیت اگه فکر کنید من منظورم این بود که همکارمون کاش کاری کنه که کلاس شنا هم ردیف شه. شیطان

یه مطلبی چند روز پیش در مورد سفره هفت سین به دستم رسید که برام خیلی جالب بود. با اجازتون اینجا می زارم، شاید برای شما هم جالب باشه:

1. سفره هفت سین حتما باید سفید باشه و به قول قدیمی ها آب ندیده باشه.

2. تنگ ماهی باید شمال سفره هفت سین قرار بگیره و ماهی ها به تعداد اعضای خانواده باشه یکی از اونها مشکی یا آبی باشه و این رنگ ماهی ها سمبل کار و حرفه و درآمد خوب و زیاد در سال جدید هستش و اگه در داخل تنگ هم سنگ سیاه آکواریومی بریزید دیگه می شه نور الا نور.

3. سمنو شمال شرقی سفره به همراه قرآن قرار می گیره.

4. در شرق سفره سرکه و سماق و اسفند هفت رنگ می زاریم به جهت تقویت عنصر چوب و اجداد و نیاکان و در جهت جنوب شرقی سنبل یا سبزه سمبل درآمد و ثروت و در جنوب غربی سنجد که سمبل روابط عاشقانه و خانوادگی هستش.
5. در غرب سفره سیر به نیت تقویت عنصر فلز مکمل ثروت و بچه ها و در شمال غربی سکه که باید تعدادش 6تا یا 12تا یا 18تا باشه و در وسط سفره یک عدد شمع زرد بزرگ می گذاریم و از یکی دو ساعت قبل از سال تحویل هم روشنش می کنیم 5 تا گل زرد مصنوعی و طبیعی بودنش فرقی نمی کنه وسط سفره کنار شمع میزاریم.

6. کنار سکه ها دوتا شمع سفید میزاریم وسکه را طوری قرار میدیم که توی آینه پیدا باشه آینه هم همون شمال سفره هستش و سمبل سفرهای خوب و زیاد در سال جدید هستش و در جنوب غربی سفره شکلات هم میزاریم مقداری آجیل در شمال سفره شیرینی در شمال شرق 3 تا یا یه دونه انار به نیت عزیزان از دست رفته میزاریم و پرتقال در جنوب سفره.

7. هفت سین حتما باید در ظروف بلور یا کریستال باشه نه غیر از اینها.

8. تخم مرغهای هفت سین باید به تعداد هفت تا باشه پوچ نباشه یعنی آب پز می کنید وحالا به سلیقه رنگ می کنید اصلا نباید پوچ باشه و در جهت غرب سفره میزاریم و توی رنگبندی اونها حتما رنگ زرد و نارنجی به کار می بریم.

9. سیب قرمز در جنوب غربی تعدادش هم باید زوج باشد و یا اگر می خواهید ظرف میوه بچینید خیار در شرق، در وسط یک ردیف پرتقال، سیب ها به سمت شکلاتها باشه موز هم روی میوه ها.

 و دیگه اینکه:

سال نو نزدیکه و خوشحالی در سال جدید متعلق به همه است. بچه ها من نمی گم کمک های میلیونی به دیگرون بکنید ولی در آستانه سال نو اگه کمکی از دستتون برمیاد برای خوشحال کردن دیگران انجام بدین. بیائید با هم قرار بذاریم که وقتی پای سفره هفت سین می شینیم توی دلمون بگیم: خدایا شکرت منم به اندازه خودم تونستم دل یکی رو شاد کنم. یادمون باشه عید مال همه است. خوشحالی سفره هفت سین و اون ماهی قرمزش و سبزه قشنگش مال همه است. این خریدای دم عید که خوشحالمون می کنه و جلوی آینه صد دفعه باهاش رژه می ریم، مال همه است. حالا برحسب روزگار یکی داره، یکی نداره، یکی می تونه، یکی نمی تونه، اگه می تونید و در توانتون هست، قرار خوشحالی یادتون نره.

.

.

.

.

.

تقدیم به تو همکار عزیزم:

تقصیر من نیست که پدرم به مرگ طبیعی از این دنیا رفته و تقصیر تو هم نیست که پدرت در جنگ به شهادت رسیده. مقصر اونی است که در راس نشسته و از این آب گل آلود ماهی می گیره و عده ای هم این پائین از این آب گل آلود ماهی های کوچکتر می گیرند.

تقصیر کوچکترهامون نیست که جنگ رو لمس نکردن و بر مبنای ظواهر سخن بر زبان می رانند. تقصیر با اونی است که از خون پدر تو و امثال پدر تو نردبانی برای رسیدن به اهدافش ساخته.


 
فلفل بانو ـ ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 
جوابیه!!!
 

اجازه بدین جواب یکی از کامنت ها رو که یه شخصی به اسم باران برام گذاشته رو بدم:

[IP: 37.63.139.31 ] [نظر خصوصی] جمعه، ۱٢ اسفند ۱۳٩٠  - ٧:۴٧ ‎ب.ظ

من ... خواهرزاده ... مقاله ... ایثارگر!!!

سلام وبلاگ خوبی داری خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم. اما دوست عزیز ما زندگیمون رو مدیون خون شهدا هستیم آرامش امروزمون رو. شاید خیلی ها حرمت نگه نداشتن اما ایکاش یه مقدار با انصاف باشیم مطمئن باش کسی که با سخاوت رفتن پدرش رو قبول میکنه کشته مرده 4 تا برگه تحقیق شما نیست. به امید روزی که همه ما به راه راست هدایت شیم.

نویسنده: باران

 البته چون برام آدرسی نذاشته بود من مجبور شدم اینجا جوابش رو بدم.

دوست عزیز، اول از اینکه من توی اون پست هیچ بی احترامی و بی ادبی به خانواده های شهدا نکردم. اما چرا فکر می کنید اگر پدری یا برادری شهید شدن،‌از این به بعد باید خانوادش سوءاستفاده کنن!!! من یه چیزی رو اصلا متوجه نمی شم، چرا شما فکر می کنید اگر پدری شهید شده پس باید فرزندش بیسواد بار بیاد!!! چرا فکر می کنید اگر پدری یا برادری شهید شده پس فرزندش یا خواهرش باید پررو و بی ادب وارد جامعه بشه!!!

شهید مقام بالایی داره و من به این مقام احترام خیلی خاصی قائل هستم، اما این باعث نمی شه خانوادش فکر کنن مملکت دیگه مال اوناست و دیگران حق زندگی کردن ندارن!!! این باعث نمی شه که خانوادش فکر کنن هر مدل که دوست دارند برخورد کنن!!! اتفاقا برعکس باید بقدری الگو باشن که خون عزیز شهیدشون پایمال نشه.

من یکی از آشناهامون برای مقطع دکتری شرکت کردند و در نهایت این شخص و شخص دیگه برگزیده شدن و چون اون شخص دیگه جزو خانواده شهدا بودند سهمیه رو دادند به این شخص. نکته جالبش اینجاست که این شخص تا نصف ترم بیشتر ادامه ندادند و بعدش انصراف دادن، فقط به این علت که سخته و من کشش ندارم!!! شما بفرمائید کجای این انصاف است! شما که دم از انصاف می زنید!!!

من با چشمای خودم دیدم. طرف اومده سوادش اندازه مرغ هم نیست ولی چون جزو خانواده شهداست، بهش پست دادن اندازه دو برابر هیکلش!!! سواد که نداره .... کار هم که نمی کنه .... اما هر چی مزایاست اول مال ایناست!!!

شما بفرمائید دوست عزیز و محترم، پدر و برادری که آرمانش شهادت بوده و برای هدفش رفته جنگیده،‌ آیا فرزندش حق داره که حق دیگرون رو پایمال کنه!!!

اگر مردان دلیر کشورمون بخاطر من و شما رفتن جنگیدن، یادمون باشه که جنگیدنشون حرمت داره. خونشون حرمت داره. خانوادشون حرمت داره. امااااااااااااااااااااا یادمون باشه خون شهدامون رو نکنیم سرنیزه!!! هیچ چیز کثیف تر از این نیست که خون شهدامون رو بکنیم نردبون و ازش بالا بریم!!!

حالا در همین راستا برو مطلب زیر رو بخون تا متوجه بشی حرمت و احترام به خون شهدا یعنی چه:

من باتفاق همسرم تابستان امسال رفتیم روسیه. یکی از جاهای دیدنی در مسکو مکانی بود بنام آرامگاه شهدای گمنام. این مکان که در زیر عکس های اونو می بینی در جوار کاخ ریاست جمهوری روسیه بنا شده است. به این مکان باغ الکساندر می گویند که مشعل سمبلیک احترام به شهید گمنام در این باغ وجود دارد. به این مشعل می گویند آتش جاودان. خوبه بدونی اگه از آسمون کلنگ هم بیاد هرگز این آتش خاموش نمی شه. و جالب تر اینکه هر روز سربازانی به حالت احترام و ایستاده در این مکان حضور دارند که اگه به اونها سنگ هم بزنی به احترام خون کشته هاشون در جنگ از جاشون تکون هم نمی خورن. یک سنگ سه چهارمتری گرانیت خوب در گوشه ای نصب شده بود و مردم می آمدند احترام می گذاشتند نه کار تبلیغی بود و نه چیز دیگری، بلکه خودشان بخاطر ادای احترام به کشته هاشون در جنگ شخصاً می آمدند. هر یکشنبه این کار رو انجام میدادند. مردم دسته های گل می آوردند با احترام گل را تقدیم می کردند. و جالب این که آن جا تجملات در کار نبود و یکی از مراسم های عروس و دامادها در روز عروسیشان این بود که در این مکان حضور پیدا کنند و یه دسته گل نثار کشته های جنگ بکنند. نه گریه می کردند، نه فریاد می زدند و نه از خون کشته هاشون سواستفاده می کردند. هر چه بود احترام بود و احترام بود و احترام و این احترام بقدری قشنگ و باشکوه بود که ناخودآگاه ما رو نیز به احترام وامی داشت.خوبه بدونی اگه بارون بیاد، اگه برف بیاد، تعطیل باشه یا نباشه، توریست باشه یا نباشه و... این سربازها در این مکان هستن و همه روزه مکلف به انجام مراسم هستن. امیدوارم عکس ها گویای این احترام به کشته های جنگ باشن.

 

 

 

 

بله باران عزیز به قول شما فرزندان شهدا ما کشته مرده 4صفحه تحقیق من و خواهرزاده من نیستن. اما خواهرزاده 15ساله من از الان باید یاد بگیره که چطوری به شهدای این مملکت احترام بذاره و چطوری از آنها یاد کنه و چطوری به خانواده هاشون ادای احترام کنه. به نظر شما آیا اینگونه رفتار کردن، این موارد رو به خواهرزاده من یاد میده!!! و از همه مهمتر چرا فکر می کنی فرزند شهیدی که هیچ زحمتی بابت حتی یک کلمه تحقیق نکشیده حق گرفتن جایزه رو داره و حق اینو داره که اسمش در صفحه اول تحقیق ثبت بشه!!! به نظر شما این سواستفاده کردن از خون شهید نیست!!!


 
فلفل بانو ـ ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
 
تحریم خورشت کرفس!!!
 

من چون پنج شنبه و جمعه تعطیل هستم، اغلب سعی می کنم روز جمعه چند مدل خورشت درست کنم و بذارم توی یخچال و توی هفته ازش استفاده می کنم و فقط یه برنج می زارم.

جمعه هم با اجازتون بنده خورشت کرفس، قورمه سبزی و قیمه درست کردم. جمعه شام خورشت کرفس خوردیم و یه مقدار هم اضافه اومد که گذاشتم توی یخچال و برای ناهار شنبه خودم و نمک خان قیمه گذاشتم. روز شنبه مامانم زنگ زد و گفت شام بیائید اینجا. (من هر وقت می رم خونه مامانم، شام هرچی درست کنه یه کمی هم بهم میده برای ناهار نمک خان) شام رفتیم خونه مامان جان و دیدیم که بعلههههههه شام چی دارند... خورشت کرفس. خورشت کرفس رو نوش جان فرمودیم و از مامان هم دیگه خورشت کرفس نگرفتیم و گفتیم منزل خورشت کرفس داریم. آمدیم منزل و برای ناهار یکشنبه خودم و نمک خان قورمه سبزی کذاشتیم. یکشنبه زنگ زدیم به خواهرزاده نمک خان و گفتیم اگه منزل هستید شب نشینی میام اون جا. از ما نه و از اونها هم اصرار که شام بیائید. (من و خواهرزاده نمک خان هر وقت می ریم خونه همدیگه برای ناهار شوهرهایمان بهم غذا میدیم، برای همین برای ناهار فردا نمک خان چیزی درست نکردم) شام رفتیم و دیدیم که بعلههههههه شام چی دارند... خورشت کرفس. شام رو نوش جان کردیم و آمدیم منزل.

ساعت 12 شب و من روبروی یخچال. سرتاسر یخچال رو برانداز می کنم، هر چی کشو داره باز و بسته می کنم، اما برای ناهار فردا خودم و نمک خان هیچی جز خورشت کرفس یافت می نشود!!! خونسردیم رو حفظ کردم و برای ناهار فردا نمک خان و خودم خورشت کرفس گذاشتم.

خلاصه فردا شد و ساعت 14:45 موبایل بنده به صدا درآمدند و صدایی شبیه به صدای رعد و برق از آن سوی خط فرمودند: اگه یه بار دیگه توی این خونه خورشت کرفس ببینم یا خودم رو می کشم یا خودم رو دار می زنم!!!

من: خدا رو شکر که آزارت فقط به خودت می رسه و بس.

نمک خان: ترو خدا دیگه تا آخر امسال خورشت کرفس تو این خونه دیده نشه. به خدا با زور ماست فرستادمش پائین!!!

و اما جریان سبزه گذاشتن برای کاسبی نمک خان.

قبل از هر چیز اول بذارید یه کمی شغل نمک خان رو براتون تعریف کنم. نمک خان با اجازتون یه مغازه داره که توی اون مغازه بلور و لوازم فانتزی و... خونه می فروشه. در کنار این لوازم فانتزی، برای عید امسال آبپاش آوردن که مردم توش سبزه عید رو بذارن و برای نمونه قرار شد بنده یه دونه از اون آبپاش ها رو توش سبزه بذارم. خلاصه با عدس براش سبزه گذاشتم و فرستادیم دم درب مغازه و رفت توی ویترین. از فرداش هم هر کی اومده بوده بیشتر خواهان سبزه بوده و هی نمک خان و دو تا فروشنده هاش هی می گفتن سبزه فروشی نیست فقط آبپاشش فروشیه و در کنار اون سبزه کلی آبپاش فروخته شده. و اما.... دیروز خانمی اومده دم درب مغازه و به نمک خان گفته: آقا ترو خدا این سبزه یا به من بفروش هر قیمتی هم بگی می خرم یا یه روز به من قرضش بده.

نمک خان: چرا

خانومه: آخه توی مدرسه دخترم گفتن سبزه بذارید و بیارید مدرسه. منم گذاشتم اما خراب شده. حالا شما این سبزه رو یا به ما بفروش یا یه روز به ما قرضش بده.

نمک خان: بذار تا فردا فکرام رو بکنم!!! فردا بیا ببینم چکار کنم!!! (یعنی کلاس گذاشتن در حد تیم ملی)

و من دیشب به نمک خان گفتم: اگه دوست داشته باشی می تونی یه قرارداد کاری باهام امضا کنی در خصوص سبزه شب عید.

و اما ...... کنف می شویم!!!

روسای محل کارمون، توی یکی از این باشگاههای تهران برامون تدارکات کلاس بدنسازی دیدن. ساعات رو اعلام کردن و من و تنی چند از بچه ها روزهای دوشنبه و چهارشنبه رو انتخاب کردیم. (ساعت 16:00 الی 19:00)

دوشنبه ساعت 6 صبح از خواب بلند شدم، دوش گرفتم و شروع کردم به سشوار کردن موهایم. (چون نمک خان خواب بود و من نمی تونستم از اطاق خواب استفاده کنم، به ناچار مجبور شدم برم توی دستشویی موهام رو سشوار بکشم.) وقتی کارم تموم شد و سشوار می خواستم بذارم سرجاش، نمک خان با یه چش باز و یه چش بسته گفت: صبح کله سحر چکار می کنی این همه سر و صدا راه انداختی.

من: چیزی نیست بخواب، عصری کلاس ورزش دارم موهام رو سشوار کشیدم.

نمک خان: از دست شما زناااااااااااااااااااا. هیچ کارتون بدون حاشیه نیست!!!

ساعت 10صبح:

به نمک خان زنگ زدم: عزیزم، خوشگلم، ناناززززم

نمک خان: چی می خوای بگو باید برم بازار.

من: امروز بعد از باشگاه میایی دنبال.

کلی از بنده اصرار و کلی از نمک خان ناز و عشوه تا بالاخره راضی شد که بیاد.

خلاصه ساعت 16:00 شد و از اون چند تن فقط دو تن بودیم که سوار سرویس شدیم و رفتیم. چونان همیشه سرخوش رفتیم داخل باشگاه.

من: ببخشید آقا، از شرکت..... اومدیم. قبلا ثبت نام بعمل اومده، کجا باید بریم.

آقاهه: امروز روز آقایان است روزهای شنبه و چهارشنبه اونم فقط تا ساعت 18:00 مخصوص بانوان است.

من:!!!!!!   همکارم:!!!!!!

دست از پا درازتر بودنمان یه طرف، صبح کله سحر بلند شدنمان و سشوار کشیدنمان یه طرف دیگه، اون همه ناز کشیدن از نمک خان هم یه طرف. فقط کنف شدنمان در مقابل پوزخندهای نمک خان رو بچسب.


 
فلفل بانو ـ ٩ اسفند ۱۳٩٠
 
← صفحه بعد