Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

خداحافظ...
 

دوستای خوبم سلام

امروز اومدم تا چندتا خبر بدم و....

29 شهریور عروسی خواهرزاده نمک خان بود و 5 مهر عروسی داداشم و جاتون خالی که هر دوش خیلی خوش گذشت.

خبر بعدی این که نمردیم و در یک هفته در دو بانک مختلف ملت و سپه به مبلغ 30هزار تومن و 20هزار تومن برنده شدم.

شرکتمون هم مسابقه تیراندازی گذشت که با اجازتون مقام سوم از آن بنده شد.

و اما.....

در اثر پارازیت و آلودگی هوا قلب جنینم از کار افتاد و در 11 مهر مجبور به سقط شدم. روزای اول خیلی گریه کردم و از حق نگذریم نمک خان خیلی دلداریم داد و با اینکه بهم خیلی قبل تر از این ثابت کرده بود همسری نمونه است، اما سر این جریان متوجه شدم خداوند یکی از بهترین مردهای روی کره زمین رو نصیب من کرده و من چقدر شاکر و سپاسگزارش هستم.

به قول نمک خان ما از خداوند فرزندی صالح و سالم خواسته بودیم و اگر حکمت خداوند ایجاب کرده که جنین از بین بره پس ما راضی به حکمت خداوند هستم و از همه مهمتر ما جونیم و چیزی که در من و نمک خان بسیار یافت می شه امید به خداوند و روی زیاد می باشد!!! پس به زودی پدر و مادری نمونه خواهیم شد و به کوری چشم پارازیت و آلودگی و غیره نامردیم اگه کمتر از دو فرزند داشته باشیم.

و در آخر...

من مخلص تمام شما وبلاگ نویسان و خواننده های وبلاگی هستم. توی این مدت در کنارم بودید. با شادیهاتون شاد می شدم و با غمهاتون غمگین. از ته دل برای تک تک شماها سعادت و خوشبختی آرزو می کنم و از خداوند خواستار این هستم که بهترین سرنوشت رو براتون رقم بزنه.

شاید روزی دوباره با پستی جدید برگشتم...

تصمیمات عاقلانه برای زندگی بگیرید که لبی خندان داشتن در گرو همین تصمیمات است.

خدانگهدار...

 


 
فلفل بانو ـ ۱٥ مهر ۱۳٩۱
 
یه چیزی بگگگگمممم .....!!!
 

راستش نمی خواستم به این زودی این مطلب رو اینجا بنویسم، اما دیدم تنها کسی که نمیدونه خواجه حافظ شیراز!!! منم پیش خودم گفتم حالا که همه میدونن، چه کاریه بذار دیگه اینترنتیش کنیم دیگههههه!!!

راستش قبل از تعطیلات اجلاس من و نمک خان با هم تصمیم گرفتیم دو نفری سفری داشته باشیم به تبریز و ارومیه و این دو شهر رو قشنگ بگردیم و جاهای دیدنیش رو ببینیم. دقیقا روز قبل از سفر تصمیم گرفتم موهام رو رنگ کنم، اما یه چیزی توی ذهنم گفت اول با بی بی چک امتحان کن، اگه جواب منفی بود بعد موهات رو رنگ کن.

القصه، شادمان از سفر فردا و کشیدن نقشه های رنگارنگ و چطوری لذت بردن از سفر .... یه دفعه فکمان دوباره ولو شد روی زمین با این تفاوت که این بار چشمانمان نیز از حدقه درآمد!!! بی بی چک دو خط قرمز رو داشت به بنده نشان می داد!!!

باورمان نشد. زودی از دستشویی اومدم بیرون و رفتم پیش نمک خان و بی بی چک رو نشونش دادم و گفتم تو چند خط می بینی. نمک خان یه نگاهی پر از تعجب به بنده انداخت و گفت: من دوتا می بینم، مگه تو چندتا می بینی!!! بعدشم نگاهی به بی بی چک کرد و گفت: اصلا این چی هست؟!؟!

با همان فک آویزان گفتم: بلند شو باید بریم آزمایشگاه تست بارداری بدیم. فردا می خوایم بریم مسافرت من اصلا حال و حوصله دو به شک بودن رو ندارم.

خلاصه رفتیم آزمایشگاه و بعلهههههههه جواب مثبت بود با اجازه همگی. به نمک خان گفتم به کسی نگو تا فردا بریم دکتر و کاملا مطمئن شیم بعد. ولی خودم جریان رو اول به خواهرم گفتم. جریان مکالمه:

من: چرا امروز بهم زنگ نزدی

خواهرم: از صبح درگیر انتخاب کاغذ دیواری بودیم.

من: چه خبر....

خواهرم: سلامتی و گزارش از انتخاب کاغذ دیواریشون داد و در ادامه گفت: تو چه خبر

من: آبجیت نی نی داره

خواهرم:(گیج و منگ) آبجیت (فکر کنم از من کلا قطع امید کرده بود چون فکرش رفته بود پیش خواهر کوچیکم که تازه مجردم هست!!!) بعد یه دفعه انگاری که دوزاریش افتاده باشه جیغ جیغ جیغ بعدش دیدم صدای دوتا بچه هاشم میاد که با جیغ آبجیم جیغ می کشن.

خلاصه آبجیم که اونقده خوشحال شد که نگو و نپرس. بلافاصله هم به مامانم و داداشام گفته بوده. طفلک مامانم اونقده از خوشحالی گریه کرد که خودم به گریه افتادم.

اون شب گذشت و ما تا اومدیم تکون بخوریم نمک خان گفت: مادر قلی .... مادر گلی، هر چقدر از خوشحالی نمک خان بگم بازم کم گفتم. اونقد که اون حس پدریش گل کرده بود من مث خنگا هنوز فکر می کردم شاید جواب آزمایش اشتباه باشه!!!

فردا شد و دکتر خودمم که در تعطیلات اجلاس تشریف داشت. ما مجبور شدیم بریم بیمارستان اقبال. بماند که اصلا از کادر پزشکیش خوشم نیومد!!! اما دکتر به ما یقین داد که حامله هستم بعدشم گفت: چون در سه ماهه اول هستی مسافرت نری بهتره و اینگونه بود که مسافرت ما کنسل شد.

حالا از بیمارستان اومدم بیرون، مگه دیگه می شه نمک خان رو کنترل کرد. دوست داشت زنگ بزنه و به خواهرش بگه. خلاصه زنگ زد به خواهر کوچیکه:

نمک خان: چه خبر... مسافرت نرفتین؟

خواهرشوشو: نه نشد که بریم.... شما کجائین؟ کجا رفتین؟

نمک خان: ما جایی نرفتیم آخه دکتر به خانومم اجازه نداد....

خدائیش خواهرشوشو کوچیکه خیلی خوشحال شد و بعدشم با من صحبت کرد و کلی تبریک گفت و خودش مث یه بی بی سی به تمام خواهرا و خواهرزاده ها و برادرا و برادرزاده ها گزارشات لازم رو داد و یکی یکی هم به من زنگ زدن و تبریک گفتن الا خواهرشوشو بزرگهههههه که هنوز که هنوز به روی مبارکش نیاورده!!!

و اما در حاشیه:

خواهر شوشو بزرگه که هی راه به راه منو جز می زد که چرا باردار نیستی!!! رفته بود کربلا واسه اجاق کور من و داداشش نذر و نیاز کرده بود و..... هنوز که هنوز به روی مبارکش نیاورده و یه زنگ ناقابل هم نزده، تازه کلی هم گله مند شده که چرا نمک خان شخصا بهش زنگ نزده و خبر بارداری منو شخصا بهش گزارش نکرده!!!

  و اما حاشیه بعدی:

خواهرشوشو شماره 2 که برای تبریک زنگ زده بود بهم گفت: مادرشوهرت می دونه(مادرشوهر من، مادر واقعی خواهرشوهرهام نیست) منم گفتم: هنوز باهاش حرف نزدیم. گفت پس صبر کنید من بهش زنگ بزنم و این خبر رو بهش بگم. اون موقع ساعت 12 ظهر یا شایدم نزدیک 1 بعدازظهر بود. با اجازتون ما تا ساعت 6عصر نشستیم به امید زنگ زدن مامی شوشو... اما از مامی شوشو خبری نشد که نشد. بالاخره نمک خان خودش زنگ زد.

بعد از سلام و احوالپرسی و مامی شوشو ریلس و بی تفاوت

نمک خان: فلانی (خواهرشوشو شماره 2) بهت زنگ زد.

مامی شوشو: آره

نمک خان: بهت گفت که داری مامان بزرگ می شی

مامی شوشو: (خنده ای فرمودن) آره.... مبارکه....

نمک خان: پس چرا زنگ نزدی؟!؟!

مامی شوشو: گفتم بخوابم بعدا که بلند شدم زنگ می زنم!!!!

و اینک بنده یک ماه و یک هفته و 4 روزه هستم. انشالله خدا به تمام کسانی که دوست دارن مامان شن، کودکی عنایت کنه، صالح و سالم.

ممنون می شم اگه کسی تجربه با ارزشی داره در اختیارم بذاره.


 
فلفل بانو ـ ۱٤ شهریور ۱۳٩۱
 
عید فطر مبارک
 

با تاخیر چند روزه عید فطر مبارک و طاعات و عبادات قبول.

جاتون خالی عید فطر با نمک خان و برادرزادش و دخترش رفتیم توچال. سوا تله کابین شدیم و رفتیم ایستگاه پنجم. به به چه هوایییییییییی. برگشتش هم رفتیم رستوران باغ شقایق. خدا وکیلی غذاهاش حرف نداشت خیلی خوب بود. هر وقت اون طرفا رفتین حتما یه سر برید، غذاهاش خیلی خوبه.

دوشنبه بعدازظهر هم قرار بود برای خواهری خواستگار بیاد. برای همین رفتیم خونه مامانم. البته جواب صد در صد که چه عرض کنم هزار درصد منفی است!!! البته دلم برای جونا خیلی می سوزه ولی خوب چکار کنم بعضی از شرایط ها واقعا دیگه خیلی سخته!!! مثلا توی این خونه قدیمی ها با مادرشوهر یه جا زندگی کردن باور کنید خیلی کار سختیه!!! یا اینکه یه آقایی در سن 32سالگی هنوز از خودش هیچی نداشته باشه و درآمدش هم ماهی 500هزار تومن باشه، یه کم هضمش سخته و توی این دوره زمونه زندگی کردن با این شرایط سخته!!! البته من هم سعی کردم آقای داماد رو درک کنم و هم آرزوهای بلند و بالای خواهرجان را....

شبش هم خونه خواهرشوهر شماره 2 شام دعوت بودیم که برای نوه اش تولد گرفته بود.

یادتون هست که مادر رو بردیم دکتر بهمون گفتن اوضاع و احوال مادرتون خیلی اورژانسی نیست و برید فردا بیائید و تشریف ببرید درمانگاه. القصه، داداش بزرگ ما فردا با مادرجان رفتن درمانگاه، فرموده بودند: دکترها مرخصی هستند تشریف ببرید چهارشنبه که امروز باشه تشریف بیارید. امروز نیز خواهر جان مادر بردند بیمارستان که فرمودند دکتر متخصص همچنان مرخصی هستند، تشریف ببرید، شنبه تشریف بیاورید، البته دکتر متخصص اون روز هم مرخصی هستند ولی دکتر جانشین جاشون هستند و مجدد متذکر شدند مادر شما خیلی وضعیتشون وخیم نیست و این در شرایطی است که 3 دکتر شخصی تشخیص دادند که رگ قلب مادر چنان گرفته است که دور از جون مادرم هر لحظه امکان داره سکته دوم رو بزنه!!!


 
فلفل بانو ـ ۱ شهریور ۱۳٩۱
 
امان از روزی که فلفل بانو بزند به سیم آخر!!!
 

 

نمی دونم اون جریان کربلا رفتن خواهرشوشو بزرگه یادتون هست یا نه و کلا کاراش که یکی یکی می رفت روی اعصاب من و من سعی می کردم فقط دندونام رو روی هم فشار بدم و یه لبخند تحویلش بدم یادتون هست یا نه؟!؟!

بعللهههه جریان مربوط به همین خواهرشوشو می شه. اولین پنج شنبه ماه رمضون همه خونه خواهرشوشو کوچیکه دعوت بودیم و قبل از اون نمک خان اومد خونه و گفت خواهرشوشو بزرگه بهش زنگ زده و گفته هفته بعد افطاری همه خونه اون دعوت هستند. از هیچی به اندازه این بدم نمیاد که حضور منو ندیده می گیره و فقط به نمک خان زنگ می زنه. البته بعضی مواقع هم به خود من شخصا زنگ می زنه مثلا:

روز مادر یادتون هست نمک خان مظلوم بازی درآورد و من رفتم برای همین خواهرشوشو یه کیف بزرگ مهمونی خریدم. دقیقا فرداش خواهرشوشو زحمت کشیدن و شخصا به من زنگ زدن و گفتن می شه رنگ کیف رو برام ببری عوضش کنی!!! رنگ کیف مشکی بود ایشون می گفتن قهوه ایش رو براش بخرم!!! بعله جان دل خواهر این جور مواقع خواهر شوشو بزرگه خود شخصا به شخص بنده می زنگن!!!

القصه، روز افطار خواهرشوشو کوچیکه فرا رسید. دم درب خونه خواهرشوشو کوچیکه بودیم که از دور ماشین خواهرشوشو دومی که خواهرشوشو بزرگه هم توش بود نمایان گشت. دوباره این دل ما نازک شد و بر ما نهیب زد که اشکالی نداره و اون از تو بزرگتره و احترامش واجبه و اگه چندتا قدم ناقابل به پیشوازش بری چیزی ازت کم نمی شه و...... ما نیز فریب دلمان را خورده لبخندزنان نزد خواهرشوشو بزرگه رفته و دو عدد ماچ از لب و لوچش گرفتیم و شروع به احوالپرسی کردیم. وارد حیاط خونه خواهرشوشو کوچیکه شدیم، همه رفتن سمت آسانسور و من منتظر موندم تا نمک خان که رفته بود ماشینش رو پارک کنه بیاد تا با هم بریم. نمک خان آمد و رفتیم سمت آسانسور که (ای وای بر من، ای وای بر من، ای وای بر من) یه دفعه گلاب به روتون خواهرشوشو بزرگه اون لگن مبارکش رو کرد به ما و پشت به ما و رو به درب آسانسور ایستاد!!! نمک خان بعد از سلام و احوالپرسی با همه بر شانه های ظریف!!! خواهرشوشو نواختن و گفتن سلام و ایشان نیز اون لبان غنچه ایشون رو از هم گشودن و گفتن سلام!!!

خلاصه، دوباره این دل ما نازک شد و بر ما نهیب زد که اشکالی نداره و یه چیزی بین خواهر و برادر بوده، لگن مبارک رو بسوی داداشش کرده با تو که نبوده و...... دوباره ما نیز فریب دلمان را خورده و سعی کردیم در تمام مدت احترام خواهرشوشو بزرگه رو نگه داریم.

شب به اتمام رسید و هر کس قصد منزل خود کرد. (ای وای بر من، ای وای بر من، ای وای بر من) خواهرشوشو بزرگه به هر کی رسید برای مراسم افطار هفته بعد دعوتش کرد و گوشزد کرد که یادتون نره و منتظرم و.... چشمتون روز بد نبینه خواهرشوشو بزرگه نه تنها به بنده چیزی نگفت بلکه از من و نمک خان خداحافظی هم نکرد!!! با یک جمله راحتتون کنم: اصلا ما رو آدم حساب نکرد!!!

دوباره چشمتون روز بد نبینه، فک ما موند بین زمین و آسمون باز، یه دفعه دنده افتاد بر سمت چپ، دل رئوف و مهربون ما بر یک چشم بر هم زدن خروس جنگی شد که نگو و نپرس، همچین بفهمی نفهمی توی چشمامون هم یه جویبار خون هم رون شد!!! اما باز سعی کردیم ظاهر خود را حفظ کرده و فقط در دل بخروشیم!!!

از فردای اون روز راه رفتیم و به خودمان فحش دادیم، قدم زدیم و بر دلمان نفرین فرستادیم، دندان بر دندان فشردیم و در مغزمان نقشه کشیدیم که چطوری حال خواهرشوشو رو بگیریم!!!

دردسرتان ندهم، یک روز قبل از مراسم افطار خواهرشوشو بزرگه، بین من نمک خان اولش بحث و بعدش جدل و در نهایت جیغ و فغان و شیون من بر آسمان برخواست. خلاصه هر آنچه که در این مدت از دست خواهرشوشو بزرگه در دل داشتم چنان فوران کرد و ریخت بیرون که خود نمک خان نیز حیران مانده بود که خانومش چه صدای رسایی داشته و  چه مهارتی در تند تند حرف زدن و چه غافل بوده از این نعمت خدادادی!!! البته ناگفته نماند که نمک خان تمام حق را به جانب بنده دادن ولی درد من حق دادن و حق ندادن نمک خان نبود، بلکه من دلم می خواست نمک خان به خواهرش زنگ بزنه و از رفتارش گله مند شه و بهش بگه این چه رفتار بدی که از خودت نشون میدی!!!

اما چه کنم که نمک خان می گفت سرم رو بزن ولی از من اینو نخواه. هر وقت و هر جا موقعش شد من خودم به خواهرم خواهم گفت!!! و من نیز می دانستم هیچ وقت هیچ جا وقتش نخواهد شد!!! منم با همان صدای رسا که به رعد و برق تبدیل شده بود گفتم: پس از این به بعد پشت گوشت رو دیدی خواهرشوشو بزرگه رو هم خواهی دید. (و کاملا می دونم این موضوع یعنی مرگ خواهرشوشو بزرگه. خواهرشوشو بزرگه نمک خان رو خیلی دوست داره و همیشه می گه نمک خان بیشتر پسرمه تا داداشم)

جانم براتون بگه که نه تنها من و نمک خان به اون مراسم نرفتیم، مامی شوشو هم که کلا بدون ماشین نمک خان هیچ جا نمی ره اونم نرفت و این برای خواهرشوشو بزرگه یعنی مرگ!!!

اما ماجرا به این جا ختم نشد. نمک خان روز مراسم یه دو ساعتی مانده به افطار زنگ زد به خواهرشوشو بزرگه و گفت من حالم خوب نیست و نمی تونم بیام و به مامی جانش هم گفت که حالم خوب نیست و نمی ریم. چشمتون روز بد نبینه من دوباره شدم اسپند روی آتیش که تو چرا دروغ می گی. واقعا تو حالت خوب نیست که ما نمی ریم یا بخاطر بی احترامی خواهرته که ما نمی ریم، چرا راستش رو به خواهرت نگفتی!!! دوباره رعد و برق خونه ما شروع شد. (حالا توی اون وضعیت رعد و برقی، مامی شوشو زنگ زده و می گه برای نمک خان اسپند دود کردم که حالش خوب شه!!!)

اون روز گذشت و فرداش همه زنگ زدند و حال نمک خان رو که مثلا مریض بوده از ما جویا شدند الا خواهرشوشو بزرگه!!! منم که زده بودم به سیم آخر تمام این موارد رو مث پتک می کوبیدم تو سر نمک خان که اگه خواهرت خیلی نگران بود حداقل یه زنگ می زد و حال تو رو جویا می شد، خواهر فقط بلده وقتی به تو نیاز داره بگه تو پسرشی ولی بقیه موارد نه تو رو نه زنت رو آدم حساب نمی کنه و..... خلاصه اونقده اون روزا غرغر کردم که فقط خدا میدونه. (خودم خل شدم وای به نمک خان بیچاره)

همون روز خواهرشوشو شماره 3 زنگ می زنه به نمک خان و نمک خان تمام جریان رو از سیر تا پیاز براش تعریف می کنه و از رفتار خواهرشوشو بزرگه گله می کنه!!!

خواهرشوشو شماره 3 هم زنگ زد و به من و گفت: من می دونم که حق با تو این خواهر بزرگ ما واقعا آدم پرتوقعیه و کلا رفتارهای عجیب و قریب زیاد داره. تو خانمی، تو بزرگی، تو گذشت کن و مطمئن باش که من بهش تذکر می دم. (منم در تمام مدت پشت گوشی تلفن مث یه جوجو بارون زده مظلوم، سعی کردم بهش بفهمون که به اون خواهرت بفهمون که مشکلت با من چیه!؟!؟ چه هیزم تری بهت فروختم که هی سعی می کنی به زندگی من و نمک خان سیخ بزنی)

خلاصه تمام فامیل پر شده که از بس این خواهرشوشو بزرگه سیخ زده به زندگی نمک خان، برای همین نمک خان از دست خواهرشوشو ناراحته و خواهرشوشو باید در رفتارش تجدید نظر کنه.

و اما در حاشیه....

مامانم رو بردم بیمارستان قلب، قبل از اینکه وارد بیمارستان بشیم بهش می گم، مادر من این جا خیلی بد برای عمل وقت می دن، بیشتر اونهایی که خیلی حالشون وخیم رو بستری می کنن، سعی کن خودت رو به بی حالی بزنی تا بتونیم برات وقت بستری بگیریم. بعد کلی حرف و حدیث با مادرجان همین که وارد بیمارستان شدیم دیدم گل از گل مادرجان ما شکفت و شروع کرد برای نمک خان خاطرات دفعه قبل که اون جا بستری بوده و چه اتفاقاتی اتفاده رو با نیش تا بناگوش باز تعریف کردن!!! حالا رسیدیم بخش اورژانس با هزار مصیبت لبخند مادرجان رو جمع و جور کردم و بهش می گم رفتی پیش دکتر از کلماتی مث گاهی وقتا، بعضی وقتا، یه موقعهایی استفاده نکن، بگو نفس کم میاری، بگو حموم میری اذیت می شی، بگو قفسه سینه ات درد میکنه و.... تا چشم مادرجانمان به آقای دکتر افتاد گفت: آقای دکتر یه وقتایی کتف چپم می سوزه، بعضی موقع ها قفسه سینه ام درد می کنه، گاهی راه می رم اذیت می شم نمی دونم اینا مال قلبمه یا از آرتروزمه!!! بعدشم نشست قصه حسین کردشبستری از قرآن خوندن و عروسی پسرش مهرماه هست تعریف کرد تا الا آخر اون وسط منم فقط بال بال می زدم!!! خلاصه آخرش دکتر رو به من کرد و گفت: چه اصراری داری که مادرت جراحی کنه، اونقدرها هم که شما فکر می کنید حال مادرت وخیم نیست! اورژانسی تر از مادر شما توی این بیمارستان زیاده!!!

حاشیه بعدی.....

چند روز پیش افطار منزل خواهرزاده نمک خان دعوت بودیم. چیزی حدود نیم ساعت هی زنگ زدم خونه مامی شوشو که بهش بگم حاضر شه تا بریم دنبالش، هر چی زنگ زدم جواب نداد. پیش خودم گفتم احتمالا رفته دم درب با همسایه ها مشغول حرف زدن و غیبت کردنه. زنگ زدم به نمک خان و گفتم داری میایی از سمت کوچه مامانت بیا. هرچی زنگ می زنم گوشی رو برنمیداره، احتمالا دم درب. بعد از پنج دقیقه دوباره زنگ زدم و صدایی از آن سوی گوشی گفت: بله و من گفتم: سلام زنگ زدم نبودید. و دوباره آن صدای مامی شوشو گفت: آره خواب بودم، حوصله نداشتم بلند شم بیام گوشی رو بردارم!!!! شما بگید من سرم رو به کدوم دیوار بکوبم!!!


 
فلفل بانو ـ ٢٧ امرداد ۱۳٩۱
 
داداشم خونه خرید
 

توی هفته گذشته یه اتفاق خوب افتاد. داداشم که براش رفته بودیم خواستگاری و مهرماه هم مراسم عروسیشه، 9 مرداد یه آپارتمان 53 متری خرید. خیلی خوشحال شدم. البته به اندازه تک تک سلول های بدنش رفته زیر بار بدهی، اما به نظرم از مستاجری خیلی بهتره. (خدا انشالله کمک همه بکنه که از مستاجری نجات پیدا کنند و صاحب خونه بشن)

یه خبر دیگه این که 10 مرداد خدا به یکی از همکارام یه دختر هدیه داد که اسمش رو گذاشت روژان.

توسط یه رابط یه خواستگار پیدا شده بود برای خواهر کوچیکه (واقعا که مردم چقدر پررو شدن) هنوز نه خواستگاره خواهرم رو دیده نه خواهرم خواستگار رو دیده، نه خانواده ها با هم آشنا شدن و به قول قدیمی ها نه به بار نه به دار..... خواستگار با کمل پررویی گفته آیا دختر خانوم شاغل تشریف دارن؟!؟! برای من خیلی مهمه که درآمد داشته باشههههه!!! منم بلافاصله به رابط محترم گفتم: ما دختری برای شوهر دادن نداریم. البته قبول دارم که الان اوضاع اقتصاد مملکت طوریه که بهتره هم دختر و هم پسر شاغل باشن و با هم زندگیشون رو بسازن ولی این دیگه خیلی بی ادبیه که اولین سوال خواستگاراین باشه که آیا دختر شاغل هست که بتونه خرج زندگی رو دربیاره!!! یکی نیست بگه آخه بچه پرروووووو ..............

جمعه ای هم که گذشت مامانم و خواهرم و خانوادش و داداش و زن داداش رو افطار دعوت کردم. با توجه به قیمت مرغ، با نمک خان یه حساب سرانگشتی کردیم دیدیم که از بیرون کباب سفارش بدیم فرق چندانی با قیمت 2عدد مرغ نمی کنه. برای شام خودم برنج گذاشتم و از بیرون سفارش کباب دادیم و برای افطار خودم کتلت درست کردم و از بیرون سفارش حلیم دادیم. برای این جمعه هم دو تا از خواهر شوشوها رو با خانواده افطار دعوت کردیم.

مامانم رو یه دکتر دیگه بردیم. دکتر قبلیه نظرش این بود که قلب مادرم رو بالن بزنیم و فنر بذاریم، اما این دکتر نظرش اینه که مامان عمل قلب باز انجام بده. برای همین از دکتر ماندگار برای شنبه آینده وقت گرفتیم تا ببینم نظر اون چیه و تصمیم نهایی رو بگیریم.

و اماااااااا.......... ماجرای خواهرشوشو بزرگه و من

این ماجرا تقریبا طولانیه. برای همین با اجازتون توی پست بعد جریانش رو مفصل تعریف می کنم. ولی همین قدر بدونید که فلفل بانو با این خواهر شوشو از رو شمشیر رو بست و وارد یه جنگی شد که توی تاریخ برای خواهر شوشو بزرگه بنویسن!!!


 
فلفل بانو ـ ۱٦ امرداد ۱۳٩۱
 
نمک خان و عبادت هایش
 

چهارشنبه شب با اجازتون با نمک خان و خواهرزاده نمک خان و خانومش رفتیم دربند. جاتون خالی خیلی هوا دلچسب و عالی بود. دلتون نخواد شاتوت خوردیم در حد تیم ملی. نمک خان و خواهرزاده اش هم یه دل سیری از قلیون درآوردن. بعدشم باقالی خوردیم که کمی تا مقداری مزه جوراب یه هفته نشسته می داد!!!

اولین افطار رو خونه مامانم دعوت داشتیم. پنج شنبه شب هم افطار خونه خواهر شوهر کوچیکه دعوت بودیم. یه چیزی که خیلی خوشم اومد امسال برعکس سالهای قبل سفره افطارش پر از چندین و چند قلم غذا نبود. این خیلی خوبه. هم اسراف نمی شه و هم اینکه کار رو برای من که می خوام دعوتش کنم سخت نمی کنه. اگه همه این مدلی بشیم و از تجملات و زیاده روی در پذیرایی پرهیز کنیم خیلی خوبه.

و اما در حاشیههههههه......

دیشب که از خونه خواهر شوهر کوچیکه می اومدی مامی شوشو رو به من گفتند: فرداشب افطار بیائید خونه ما. بعدشم رو به نمک خان گفت: اومدنی کباب بخر، آش بخر و..... تعجب

همچین داشت فکم می رسید به زمین که خدایا اگه قراره افطاری بده پس چرا کباب و آش و.... رو ما باید از جیب مبارکمون بخریم متفکر که ....... صدای نمک خان چون ندای آسمونی فکم را جمع و جور فرمودند و گفتند: من افطار فقط آش می خورم، اهل شام و اینا نیستم. نمی خواد کباب بخری. منم بلافاصله گفتم راست می گه برای چی می خوای ریخت و پاچ کنی من که شام خور نیستم، نمک خان هم که فقط آش می خوره، یه کم آش درست درست کن، نمی خواد خودت رو به زحمت بندازی. اوه 

خلاصه که امشب هم افطار رفتیم خونه مامی شوشو. آخه طفلک مامی شوشوم، اصلا فکر نمی کردم اینقده حرف گوش کن باشه. شام که هیچی درست نکرده بود!!!! کلی هم زحمت کشیده بود از بیرون آش و حلیم خریده بود!!! موقع اومدن هم به نمک خان دستور فرمودند یه روز کله پاچه بخر بیار بخوریم!!! به مامی شوشو می گم: کله پاچه چرب، زیاد خوردنش برای شما خوب نیست. می خنده و می گه: نه بابا گوسفندای الان بهشون آشغال می دن دیگه چربی ندارن!!!منتظر

حاشیه بعدی مربوط می شه به عبادت های نمک خان......

توی حال نشسته بودم و لب تاپ هم روی پام و نمک خان هم توی اطاق خواب.

من: داری چکار می کنی

نمک خان: عبادت می کنم

نمک خان ماه رمضونا یه قرآن ختم می کنه، برای همین فکر کردم روی تخت نشسته و داره قرآن می خونه. لب تاپ رو گذاشتم زمین و رفتم دیدم..... دراز کشیده در حال خوابیدنه!!!!!

من: تو که خوابی

نمک خان: خواب روزه دار هم عبادت محسوب می شه.

من:تعجبمنتظر

فردای همان روز......

من توی آشپزخونه در حال نظافت و نمک خان روی مبل به حالت لمیده در حال تماشای تلویزیون.

نمک خان: خانم می دونی نفس کشیدن روزه دار عبادت محسوب می شه

من: منظور منتظر 

نمک خان: هیچی فقط خواستم بدونی، یه وقت فکر نکنی من بیکار نشستم و تو به تنهایی داری کار انجام می دی. من در حال عبادتم

من: تعجب

نمک خان: شیطاننیشخند


 
فلفل بانو ـ ٦ امرداد ۱۳٩۱
 
آیا آقایون به روح اعتقاد دارن!!!
 

از اون جایی که محل کار من یک مکان دولتی است و مانور دادن با تیپ های مختلف، یک کار شیطان پسند محسوب میشود!!! بنده نیز به حکم قانون یه یکسالی با مانتو سرمه ای، حراست پسند به محل کار رفت و آمد داشتیم. تا اینکه تصمیم برآن گرفتم مانتو سرمه ای را تعویض کرده و یه فروند مانتو قهوه ای از این مدل جدیدا هست که بلند و همچین بفهمی نفهمی اندامی نیز می باشد، پوشیده و کمی تا مقداری شیک شویم.

روز اول مانتو قهوه ای رو با یه مقنعه قهوه ای سر کردم ولی بعدش پشیمون شدم و روز بعد مانتو قهوه ای رو با مقنعه مشکی سر کردم.

و اما بشنوید از عکس العملهااااااااا............

اولش خدمت مبارکتون عرض کنم که اون همه که آقایون مسرت بخش شدن، خانومها خیلی براشون مهم نبود!!!

یکی از آقایون آبدارچی در حین مبارک باشه با اجازتون ر فت توی شیشه!!!

یکی دیگه از آقایون که خیر سرمون تحصیل کرده این مملکت می باشد در روز دوم به بنده فرمودند: چه خوب شد مقعنه اتون رو عوض کردین اون مقنعه اتون رو دوست نداشتم دیگه سرش نکنید!!! و بنده هاج و واج که باید چه عکس العملی نشون بدم.

بعضی از آقایون با صدای ریز و به صورت اشاره می فرمودند: این مانتو خیلی بهتون میاد، مبارکتون باشه!!! دیگه اون مانتو سرمه ای رو تنتون نکنید!!!

و......

البته فکر نکنید که من خیلی شاهکار هنری هستم، خیر کلا آقایون شرکت ما زیادی سر به زیر تشریف دارن و کلا با خانومها این مدلی هستن.

مثلا آقایونی بسیار صاحب نظر در این مکان مقدس موجود هستند که تخصصی بسیار در امر لاغر و چاق شدن خانمها دارند و بسیار موشکافانه نظر خود را امر به ابلاغ می فرمایند!!!

بعضی از آقایان تخصص در بارداری خانمها دارند و بسیار زیرکانه نظرات بسیار مفید در غالب علم و مطالب روز!!! خدمتتان ارائه می نمایند!!!

بعضی از آقایون تخصص در صورت دارند، مثلا وقتی تشریف می بریم آرایشگاه روز بعدش به نوعی به شما خواهند فهماند که ما متوجه شده ایم که شما دیروز کجا بوده اید!!!

و خلاصه که موجوداتی هستند این نازنین موجودات!!!

آیا به نظر شما آقایون به روح اعتقاد دارند؟!؟!


 
فلفل بانو ـ ۱ امرداد ۱۳٩۱
 
و اما چرا نبودم....!!!
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
فلفل بانو ـ ۳٠ تیر ۱۳٩۱
 
به زودی برمیگردم
 

دوستان خوبم سلام

بزودی برمیگردم و مفصل در مورد این که کجا بودم، چه اتفاقاتی افتاده و چرا تا الان آپ نکردم، توضیح میدم.

دوشنبه، ۱٩ تیر ۱۳٩۱  - ۱:٠۱ ‎ق.ظ

به جهنم که جواب نمیدی مرده شورتو ببرن با این سرکار گذاشتنت! اصلا جواب هم بدی دیگه به تخم هم حسابت نمیکنم عیکبیری! منو بگو هی هرروز میام سرمیزنم با کلی ذوق! به درک انقد جواب نده و ننویس تا بترکی! چسونه!
نویسنده: زاغی

زاغی جان، قربون نگرانی و ادب نگارشت!!! شما خودت رو ناراحت نکن، خیلی هم به قیافه ما گیر نده .... من قربون اون ذوقت برم، حداقل یه آدرسی یه نشونی یه چیزی تا از شرمندگیت دربیایم.

 

[IP: 62.220.104.169 ] دوشنبه، ۱٩ تیر ۱۳٩۱  - ٢:۵۱ ‎ب.ظ
ای بابا ، اینترنت ها رو قطع کردن، حالش خوبه ، نگران نباشید.
نویسنده: ندا

نداجان، الهی من قربونت برم، جدا فکر کردی که من بخاطر قطعی اینترنت شرکت نمی نگارم!!!! نکنه تو هم مثل بزرگون شرکت فکر کردی ما کارمندا محتاج شرکت و خدماتششششش!!!! هستیم!!!

از تمام دوستان که به نوعی نگرانم شدن، ممنونم. خیلی زود آپ میکنم و جریانات داغ داغ این مدت رو مینویسم.

دوستون دارم خیلی زیاد قلب


 
فلفل بانو ـ ٢٦ تیر ۱۳٩۱
 
من و وجدانم...
 

دیروز اینجانب رفتم و چندعددی تخم مرغ خریدم که ای کاش نمی خریدم! اومدم تخم مرغها رو بچینم توی یخچال یه دفعه سرکار خانم مرغ اومدن توی دهنم مبنی بر اینکه خودت دوست داری بچه ات رو کسی بخوره که بچه منو می خوری!!! بعدش به گاو و گوساله فکر کردم، یه دفعه یاد ماهی هایی که خوردیم و توی فریزر هم هست افتادم، ای وای من ببعی رو بگو و.... خلاصه این مدلی بود که شام خوراک لوبیاسبز درست کردم بدون گوشت!!!

نمک خان: گوشتمون تموم شده!!! این چرا گوشت نداره (هی هم این خوراک رو زیر و رو می کرد که بلکه گوشتی یا شبه گوشتی پیدا کنه)

من: تو دوست داری کسی بچه ات رو بخوره؟!؟!

نمک خان: الان بچه به دنیا نیومده من به گوشت خوراک لوبیا سبز مربوط می شه!!!

من: شروع کردم با جزئیات تمام توضیح دادن

نمک خان: یعنی قراره از این به بعد گیاهخوار شیم دیگهههههههه!!! خدایا رحم به پروردگار نمی کنی به این معده فلک زده من رحم کن.

شام به اتمام رسید یه یکساعتی هم گذشت و من بلند شدم برای ناهار فردای خودم توی شرکت غذا بریزم. درب یخچال رو باز کردم و از شب قبل زرشک پلو با یک فروند ران مرغ اضافه اومده بود. همون رو ریختم توی ظرف غذام.

نمک خان در حالیکه ران مرغ را از ناحیه استخوان بلند کرده بود و گرفته جلوی دیدگان من گفت: عزیزم اون وقت این مامان نداشته!!!

من: نه عزیزم این خودش مامان بوده!!!  


 
فلفل بانو ـ ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 
← صفحه بعد